ذبيح الله صفا

950

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

در رَهِ عشق گرفتار چو رُكنيم ، بيار * سبك آن رطل پر از مى بگرفتاران ده * * كدام ديده كه در طلعت تو حيران نيست * كدام خانهء دل كز غم تو ويران نيست كجاست در همه عالم دلى بما بنماى * كه پاى بستهء آن طرهء پريشان نيست هزار بار مرا بيش كشت غمزهء تو * هنوز مىكشد و همچنان پشيمان نيست رقيب گفت كه بگذر ز عشق او ، گفتم * مرا گزير ز جان باشد و ز جانان نيست اگرچه پرده‌نشين گشتى اى پرى رخسار * خيال روى تو يك‌دم ز ديده پنهان نيست ز درد عشق مكن ناله رُكنِ صاين باز * كه درد عشق ترا هيچگونه درمان نيست * * گرت ز جاه بود خوابگاه همچو بهشت * ورت ز فقر بود فرش خاك و بالين خشت از آن منال كه آن را زمانه پاك گذاشت * بدان مناز كه آن را زمانه پاك بهشت مسافران بقا را چو نيست روى مقام * دو روزه منزل و آرامگه چه خوب و چه زشت * * آن رفت كه در جوى طرب آبى بود * يا در سر زلف آرزو تابى بود ايّام بهارِ عيش و دوران شباب * بگذشت چنان كه گوئيا خوابى بود * * ز آن پيش كه از سپهر فرسوده شويم * وندر سر فكرهاى بيهوده شويم جام مى و زلف يار آريم به كف * تا از غم روزگار آسوده شويم