ذبيح الله صفا

935

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

* * چه نكهتست ، مگر بوى بوستانست اين ؟ * چه دولتست ، مگر روى دوستانست اين ؟ علاج اين تن رنجور بىتوانست آن * دواى آن دل مهجور ناتوانست اين عجب كه جوشش صفراى عشق افزونست * ز اشك ديده كه مانند ناودانست اين برفت بلبل شيدا چو من به طرف چمن * ز دست دوست بدستان ، چه داستانست اين كنون كف من و جام شراب اى زاهد * مراست سود درين گر ترا زيانست اين خوشا كسى كه بغفلت ز دست نگذارد * عنان عمر كه با باد هم عنانست اين هرآنكه ديد بفصل بهار آهِ مرا * گمان برد كه مگر موسم خزانست اين كرا فرستم تا با لبش سخن گويد * مگير سهل سخن را كه كار جانست اين جلال طرف گلستان و صحبت ياران * مده ز دست كه خود حاصل جهانست اين * * سرگذشتى بشنو از من ، داشتم وقتى دلى * نيك رايى مُقبلى دانش‌پرستى عاقلى دستگيرم بود همچون عقل در هر حالتى * روشنايى بحش همچون شمع در هر محفلى از قضا ناگاه ديدم دلبرى در رهگذار * راستى را من نديدم آن‌چنان آب و گلى غمزهء مستش به شوخى كرد غارت دل ز من * خود نشد جز بىدلى ز آن دلفريبم حاصلى او برفت و دل ببرد و من بماندم مستمند * در جهان هرگز كسى ديدست ازين سان مشكلى وين زمان عمريست تا اين دل برفت از پيش من * كو دل من ، كو دل من ، وا دل من ، وا دلى اى جلال از دل طمع بردار كو شد غرق عشق * زآنكه اين درياى بىپايان ندارد ساحلى