ذبيح الله صفا
920
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
بسى حيله كردم كه در عين راه * بغفلت زنم تيغ بر فرق شاه چو ديدم كه من با تو اى نامور * بزورِ خصومت نيابم ظفر بدين حيله كردم سپاهت هلاك * ز بىآبيشان سپردم به خاك چو بر نيّت خود شدم كامكار * كنون خواهيَم كُش تو خواهى گذار چو ز آن رَهبرِ گمرهِ غول خوى * شنيد اين حكايت شَهِ نامجوى بفرمود تا خون او ريختند * بشاخِ مُغيلانش آويختند پس آنگه بفرمود شاه جهان * بكشورگشايان و كار آگهان كه امروز خيمه همينجا زنيم * همه بر دَرِ حق نيايش كنيم مگر راهِ آبى بگردد عيان * كه لشكر ز بىآبى آمد بجان چو با سركشان شاه اين قصّه راند * در آن روز لشكر همانجا بماند چو آن روزِ ناخوش تمامى گذشت * همان دشت چون دشتِ ظُلْمات گشت جهان گشت تاريك چون پرّ زاغ * در آن تيرگى گُم شد آن دشت و راغ شهنشاه اندر دل شب بخاست * ره و آب از حضرت حق بخواست در آن شب بر ايوانِ پروردگار * نيايش چنان كرد آن شهريار كه از سمت كعبه در آن تيره دشت * يكى روشنايى پديدار گشت از آن روشنى مانده شه در شگفت * پس از لطفِ هادى قياسى گرفت همان دم سرانِ سپه را بخواند * سپه سوى آن روشنايى براند سپه چون از آنجا دوميلى گذشت * يكى رودبارى پديدار گشت سپه سوى آن رود آهنگ كرد * وز آن رود خلق آب سيراب خورد چو آسوده شد خلق تشنه جگر * سپه راند ز آن مرحله پيشتر از آن رود چون يك دوميلى گذشت * يكى شاه راهى پديدار گشت در آن راه آن شاهِ اختر سعيد * همى راند تا سر بغزنين كشيد بلى هركه بندد دلى بر خداى * رهِ راست يابد بهردو سراى