ذبيح الله صفا
908
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
نُه ايوان بيك دَم برانداخته * دو عالم بيك داو در باخته جگر تشنه و غرق آب آمده * زبان بسته و در خطاب آمده نوايى نه و گنج در آستين * سرايى نه و ملك زير نگين چو سوسن زبانآور امّا خموش * چو بِه خوشنفس ليك پشمينهپوش مُنزّه ز حشمت ولى محتشم * مبرّا ز حرمت ولى محترم فرو خوانده حرف ازل تا ابد * قلم رانده بر حرف جان و خرد فلكشان شراعِ سَرِ بارگاه * مَلَكشان گداى دَرِ خانقاه جهان بر دَرِ قصرشان غُرفهيى * فلك بر سر بامشان شُرفهيى گدايان فارغ ز سلطان و شاه * اميران ايمن ز خيل و سپاه منازل شناسانِ راهِ عدم * ترنّم نوازانِ بزمِ قِدَم . . . خدايا چو هستم برين دَرْ غلام * درودم بديشان رسان و السّلام . * * بده ساقى آن لعل ياقوت رنگ * كه برد از رخ لعل و ياقوت رنگ رَوان در ده آن عين آب روان * نه آب روان كآفتابِ روان كه آنها كه با ما نشستند شاد * برفتند و از ما نكردند ياد كه مىداند از فيلسوفانِ حَى * كه جمشيد كى بود و كاوس كى كدامست جام جم و جم كجاست * سليمان كجا رفت و خاتم كجاست چو سوى عدم گام برداشتند * درين بقعه جز نام نگذاشتند منه دل براين گلشن دلگشاى * كه چون بگذرى باز مانى بجاى درو بستن دل ز ديوانگيست * به دو آشنايى ز بيگانگيست درين دارِ شش در نيابى بكام * مجالِ مجال و مقامِ مقام بده ساقى آن جوهر روح را * دواى دل ريشِ مجروح را كه دوران چو جام از كف جم ربود * كه داند كه جمشيد بود ار نبود