ذبيح الله صفا
880
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
آن يار جفاكيش ستمگر كه شبدوش * از كينه به صلح آمد همدوش كجا شد صوفى كه ز ترسا بچه ترك دل و دين كرد * سجّاده در انداخته از دوش كجا شد آن عارف دلداده كه از صومعه بگريخت * بىصبر و قرار آمد و بيهوش كجا شد چون خرقه و تسبيح بميخانه گرو كرد * اندر طلب جرعهء سرجوش كجا شد دانم كه شد از حسرت نايافت سيهپوش * چون ماه ختن ديد در آغوش كجا شد * * از آن گرفتهام از دست جان خويش ملال * كه تشنه مىسپرم ره ميان آب زلال چنان ازين غم و حسرت بماندهام حيران * كه نيستم سر طامات و آرزوى مقال ز رمزهاى تصوّف ز نكتهء عرفان * دلم خراب درافتاده و زبان شده لال نه حاصليست ازين غم كه دل شود خرسند * نه قوّتى كه كشم بار هجر او مه و سال درين ميانهء غرقاب ماندهام مدهوش * نه در منازل قربت نه در مقام كمال ز بس كه شيب و فراز فنا بپيمودم * دلم به زير لگدكوب عشق شد پامال دلا همان به ازين پس كه در بلاى فراق * بسر برى چو نمىدارى احتمال وصال خيال داشت دلم كاز كمند و چنبر عشق * خلاص يابد روزى ، زهى خيال محال ز زهد و خرقهء سالوس دل ملال گرفت * كجاست خانهء ساقى و مطرب و قوّال بنااميدى ازين در امين نخواهد شد * بزن بطبل اميد من اى حريف دوال * * من كيم در راه دين ديوانهيى * بىدلى افتاده در ويرانهيى ناسزايى ناتوانى ناكسى * مفلسى نامحرمى بيگانهيى در خرابى زادهيى مانده خراب * روز و شب اندر مصيبتخانهيى بر لب آب زلال از تشنگى * جان بلب آورده بىجانانهيى عشق گنجم در خرابى ره نمود * بو كه در چنگ آورم دُردانهيى چون درين محنت ندارم توشهيى * ساختم ز اندوه و غم تَرنانهيى