ذبيح الله صفا

711

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

فارغ ز بهشتيم و ز حوران سمن‌بر * و ايمن ز غم نار جحيميم و عذابيم از قال مگو هيچ تو اى شيخ و نه از حال * صد ساله ره آنسوى سؤاليم و جوابيم گويد ولد اى قوم بجان زندهء عشقيم * نى همچو شما زنده بخورديم و بخوابيم * * الحمد للّه كز كرم با ما دمى درساختى * وز بهر لشكرهاى دل نَو سنجقى افراختى بالا بُدى مانند خور روشن ز نورت صد قمر * زير آمدى اى شاه جان با هر گدا درساختى كردى مرا از عشق پُر خوب و لطيف و شاد و حُرّ * ظلمت كه بود اندر تنم از نور جان پرداختى با جان كه بودت آشتى از خاك تن برداشتى * تن را كه بود او خصم جان در چاه هجر انداختى اندر شكار اى پهلوان بردى ز شيران عقل و جان * و آنگه سواره شادمان در ملك دلشان تاختى مانند رستم در وغا چون شير نر در بيشها * مردانه همچون اژدها بر قلب لشكر آختى پنهان شدم اندر كمين از چشم تو اى تيزبين * پنداشتم نشناسيم خود عاقبت بشناختى اى كيمياى سرمدى بر نار عشق ايزدى * تا مسّ تن را زر كنى چون نقره‌ام بگداختى گويد ولد ز آن چشم و رخ بردى ز نطعم اسب و رخ * كردى مرا شهمات خود بىآنكه با من باختى * عشق آمد و كرد مست و دلشاد مرا * وز بندگى زمانه آزاد مرا چون ديد كه من به پيش حسنش مردم * بنواخت بلطف خويش و جان داد مرا * حاجت نبود مستى ما را به شراب * نى مجلس ما را طرب از چنگ و رباب بىمطرب و بىشاهد و بىساغر و مى * هر شام و سحر فتاده مستيم و خراب * اين صورتِ تن بخيمه‌يى ماند راست * جان سلطانى كه منزلش دار بقاست فرّاش ز بهر منزل آينده * اين خيمه بيفگند چو سلطان برخاست *