ذبيح الله صفا
712
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
من محو خدايم و خدا آنِ منست * هر سوش مجوييد كه در جان منست سلطان منم و غلط نمايم بشما * گويم كه كسى هست كه سلطان منست * گاهى ز تو هشيارم و گاهى ز تو مست * گاهى ز تو بالايم و گاهى ز تو پست گر جان و تن و چرخ و زمين محو شوند * جاى گله نيست چون تو هستى همه هست * كى چشمِ فنا روىِ بقا را بيند * محدود كجا بىحَدِ ما را بيند نورى بايد نخست در تو ز خدا * تا باز همان نور خدا را بيند * آنكس كه درى ز سينه در جان بگشود * مردانه ره خويش تمامت پيمود از جان برخاست بهر آن جان و جهان * گوى از همه رستمان عالم بربود * ما لعبتكانيم و توى لعبت باز * تو مطرب عشّاقى و ما جمله چو ساز محمود توىّ و غير تو نيست اياز * چون جمله توى با كه همى گويى راز ! 29 - همام تبريزى « 1 » خواجه همام الدين علاء تبريزى از رجال معروف و مشايخ بزرگ ايران در عهد
--> ( 1 ) - دربارهء احوال و آثار همام رجوع شود به : * مقدمهء ديوان همام تبريزى نسخهء كتابخانهء ملى پاريس كه عكس آن بشمارهء ع 3501 در كتابخانهء مركزى دانشگاهست و همين نسخه است كه آقاى مؤيد ثابتى منتخبى -