ذبيح الله صفا

710

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

* * يك پردهء ديگرست در پيش * و آنگه ز همه جهان تويى بيش زين پرده چو بگذرى ببينى * در آينهء صفا رخ خويش آنجا نه سر و نه پا و نى تن * آنجا نه طريق و ملّت و كيش زين نوش جهان كه پر ز نيش است * بگذر كه رسى بنوش بىنيش بسيار چنين بُد و گذشتى * زين نيز گذر كنى مينديش اّلا پس از آن وجود خود را * بيهوده بهر طرف بمپريش چون شير تو گرگ نفس را كش * در پنجهء او ميفت چون ميش در دامن اهل دل بزن دست * تا همچو ولد شوى تو درويش * * برخيز ازين جهان پرننگ * بيرون ز زمانه ساز آهنگ جز شربت عشق را مكن نوش * جز دامن عشق را مزن چنگ مىسوز چو آهن اندر آتش * تا ز آينهء دلت رود زنگ برخيز ز نقش و رنگِ كُلّى * چون هست جمال عشق بىرنگ تا چند كشى تو با سبو آب * مردانه بزن سبوى بر سنگ اى ساقى عشق باده گردان * وى مطرب روح زن دف و چنگ تا مست رويم زود تازان * از خويش برون هزار فرسنگ اى قيصرِ رومِ عشق پيش آى * كآمد سپه عظيم از زنگ بنشست ولد بر اسب رهوار * كآنجا نرسد بمركب لنگ * * امروز درين ميكده ما مست شرابيم * از ما مطلب عقل كه بىخويش و خرابيم امروز نداريم به خود حكم و نه بر كس * زيرا كه درين سيل همه بردهء آبيم از كفر گذشتيم و ز اسلام بكلّى * امروز نه در بند خطاييم و صوابيم