ذبيح الله صفا

829

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

گليم فقر من از اطلس زمانه بهست * كجا برم قصبى را كه بوى دود آيد حسن ز نيك و بد روزگار شكوه مكن * خوشست هرچه كه از واجب الوجود آيد * * تا نظر باز گرفتى ز گرفتارى چند * جز جگر هيچ نخوردند جگرخوارى چند دل ما خستهء چشم تو شد و تو همه عمر * نشدى رنجه بپرسيدن بيمارى چند چند ازين غمزه‌زنان بر سر كوى آمدنت * تو مرا كشته شده گير و چو من بارى چند صفت نعمت ديدار ترا نشنيدند * طرفه مرغان كه فتادند بگلزارى چند گر حسن را نظرى بر غلط افتاد ببخش * چشم بر عفو تو دارند گنهكارى چند * * خواهم كه بوسم پاى تو چندانكه يابم دست‌رس * اى صبح دولت يكدمى با دوستان شو هم‌نفس بازآ و بنشين يك زمان تا بنگرد نظّارگى * جمشيد هم خوان گدا سيمرغ مهمان مگس از ما چو برگيرى قدم گردد وجود ما عدم * ما ذره و تو آفتاب اى تو همه ما هيچكس اى خسرو خوبان براى عيشى بشيرينى كه من * رفتم چو فرهاد از جهان دست تهى سر پرهوس گه صومعه سازيم جا گه مست را بوسيم پا * فرياد ما را هم ز ما ، ما را ز ما فريادرس فرياد بيچاره حسن هست از جدايى درت * دست عنايت برگشا بشكن برين بلبل قفس * * نه دل پديد و نه دلبر ، نه زر بدست و نه زورم * رها كنيد كه لختى چو بخت خويش بشورم چه مرد عشق زنخدانش بوده‌ام من مسكين * بچَه فگند در آخر دلالتِ دلِ كورم نخواستم كه دگر ره روم بمجلس مستان * كمند گيسوى ساقى كشيد و برد بزورم بزلف چون حبش او هزار چين چو بديدم * گه از حبش گهى از چين رسيد غارت غورم پرى رخا تو سليمان دستگاه مرادى * به زير پاى رعونت فرو ممال چو مورم ز زلف خويش نسيمى به من رسان گَهِ مردن * كه آن فرشتهء رحمت بس است مونس گورم