ذبيح الله صفا
830
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
حسن چه گفت كه اى سر بجيب ناز كشيده * بدامن كرم خود مرا بپوش كه عورم * * چه فتاد كت نيفتد نظرى بسوى ياران * نخورى غم غريبى بطريق غمگساران چه شدت كه مى نيارى ز سر بزرگوارى * قدمى بصفّ يارى گذرى بسوى ياران سوى زاهدان عالم خبرى بريد تا كس * بوجود گريهء من نكند دعاىِ باران به تو خوش بود زمانه چو زمين بسبزهء تو * ز تو بشكفد گل دل چو دل گل از بهاران صنما قباى گل بين ز صبا دريده دامن * چو سر آستين مفلس ز جفاى قرضداران من و عالميست چون من باميد تو نشسته * تو درآى تا برآيد غرض اميدواران حسن ار كند گناهى بكرم ببخش او را * كرم شهان ببخشد گُنَهِ گناهكاران * * شايد ار يار كشد پرده بر آن روى چو ماه * چه توان كرد در آن روى بدين ديده نگاه گر بداور برم او را كه دلم را بردست * نبود راستتر از قامت او هيچ گواه آب حيوان نستانم بَدَلِ خاك رهش * نور يوسف كه بَدَل كرد بتاريكى چاه توبه فرمايدم از عشق ، مبادا كه كنم * نيست در مذهب عاشق بتر از توبه گناه هريكى از ورقى عشق فروخواند و نشد * بحقيقت كسى از سرّ حقيقت آگاه چه توان كرد اگر رخت به منزل نرسيد * خضر را نيز درين باديه گم گردد راه حسن ار سر طلبند از تو بشكرانه بده * طالب سِرّ شدهاى ذلكَ من فضلِ اللّه * * هر قوم راست راهى دينى و قبلهگاهى * ما قبله راست كرديم بر سمت كج كلاهى خيزاى خطيب برخوان هر خطبهيى كه دارى * رويش نگر چو عيدى ابرو نمازگاهى گر سرو و مه نديدى با يكدگر موافق * بالاش بين چو سروى بالاى سرو ماهى بندى اگر گشايند از زلف ظالم او * از هر خمى برآيد فرياد دادخواهى هر صبح اشك من بين سر برزده ز مژگان * چون شبنمى كه افتد بر روى هر گياهى