ذبيح الله صفا
821
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
گفتهاند كه حسن دهلوى در ابتداى حال خود در دهلى دكان خبازى داشت ، روزى نظام اولياء و امير خسرو از برابر دكان او مىگذشتند ، خسرو حسن را كه در كمال زيبايى بود در دكان بديد ، نزديك رفت و گفت نان چگونه مىفروشى ؟ گفت به زر مىفروشم . « امير خسرو گفت اگر خريدار مفلس باشد مصلحت چيست ؟ گفت درد و نياز عوض زر مىستانم . امير خسرو از حسن كلام حسن حيران ماند و كيفيت حال بشيخ عرض نمود . بحسب اتفاق در آن زودى حسن ترك دكان كرده بيشتر از اول بكسب كمالات صورى اشتغال نمود و اگرچه در آنوقت به خدمت شيخ مريد نشد اما آمد و رفت مىكرد » « 1 » . اين سخن همچنانكه اشاره كردهايم از نوع افسانههاييست كه دربارهء انتباه غالب بزرگان تصوف يا شاعران اين فرقه جعل مىشده و كذب آن از آن بابت روشن است كه : اولا حسن نسبت بامير خسرو در شاعرى تقدّم گونهيى از حيث زمان داشت زيرا باآنكه حسن را در مدح غياث الدين بلبان قصائديست امير خسرو درينباره چيزى ندارد « 2 » و ثانيا روايت مذكور با روايت ديگرى كه از روزگار قديم دربارهء كيفيت آشنايى امير حسن بن علاء با نظام الدين اولياء شايع بوده سازگارى ندارد . شرح اين روايت آنست كه : « روزى شيخ [ نظام الدين اولياء ] به زيارت مزار خواجه قطب الدين بختيار كاكى « 3 » بدهلى كهنه « 4 » رفته بود و من ( يعنى مولانا شهاب الدين امام از معاصران نظام اوليا كه ناقل اين روايتست ) و مولانا برهان الدين محمّد غريب « 5 » در ركاب آن جناب بوديم . بعد دريافت
--> ( 1 ) - بهارستان سخن ص 325 - 326 ( 2 ) - ايضا ص 326 ( 3 ) - رجوع كنيد به همين كتاب ص 175 ( 4 ) - در دورهء حكومت شمسيه و بلبانيه بر اثر وسعتى كه در شهر دهلى حاصل شده بود در ميان آن شهر و شهر غياثپور محلهء جديدى بنام دهلىنو بوجود آمد و قسمت قديم را دهلى كهنه گفتند . ( 5 ) - از مريدان و معاصران نظام اوليا