ذبيح الله صفا

813

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

كس نديد اندر جهان عاشقى * همچو عشقت هيچ عَيّارى دگر گر زنى هر لحظه‌ام تير جفا * من نگيرم غير تو يارى دگر فاش مىگويد عَلاءُ الدَّوله ، نيست * چون تو دل را هيچ دلدارى دگر * * « 1 » هر نسيمى كه به من نفحهء بغداد آرد * از دَمِ عيسوى ، اى جان ، دلِ من ياد آرد در كَشَم كُحْل صفت حالى در ديدهء جان * خاكِ پاى سَگِ كويت كه به من باد آرد دل مظلوم من از جور فراقت خون شد * كو نسيمى كه ز وصل تو مرا داد آرد جانم از آتش هجران تو بگداخت چو شمع * وقت شد گر قَدَر او را سوى بغداد آرد وز غم و انده هجرانْشْ خلاصى بخشد * در حريم شَهِ وصلش خوش و دلشاد آرد بلبل جان مرا در چمن خرّم دل * هر سحرگه گل وصل تو بفرياد آرد خسرو عشق سحرگاه ز شيرين خبرى * خوش بُوَد گر ز سَرِ لطف بفرهاد آرد اى عَلا دَوْله ترا شيخ ز بند هجران * زود باشد كه ز لطف و كرم آزاد آرد بر دل و جان تو ابْوابِ فَرَح بگشايد * ناگهان مَحْمِلِ خود سوى « خداداد » آرد * * اى عشق طبيبِ دَرْدِ مايى * ديوانهء عشق را دوايى تو آب حيات جاودانى * از كَوْثَرِ لطفِ ايزد آيى سيمرغِ هواىِ لامكانى * ز آشانهء « 2 » خاص كبريايى در ديدهء عقل و چشم ايمان * مانندهء كُحْل توتيايى جَوْهر چو صَدَف تو همچو دُرّى * وين جسم چو مس تو كيميايى

--> ( 1 ) - اين غزل را علاء الدوله براى استاد خود عبد الرحمن اسفراينى كه خانقاهش در بغداد بود ، فرستاد . ( 2 ) - « آشانه » را علاء الدوله بجاى « آشيانه » آورده و گويا پنداشته بود كه شاعر در هرگونه تصرفى در زبان آزادست ، و چنين نيست . وى ازينگونه لغزشها باز هم دارد .