ذبيح الله صفا

814

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

همچون عَرَضند جوهر و جسم * قايم به تو ، چون تو آنِ مايى تو مصدر عالم وجودى * تو مسطَرِ خطِّ استوايى مِفتْاحِ كُنُوزِ علمِ غيبى * كَشّافِ رُمُوزِ اوليايى تو جان و جهانِ ذاكرانى * مجموعهء رحمت و هُدايى تو چشم و چراغ صوفيانى * سردفتر صدقى و صفايى تو گوهر كانِ قَبض و بسطى * سرمايهء خوفى و رجايى در مجلسِ انسِ بىدلانش * مانندهء شمع باضيايى بر گلبن جانِ صادقانش * تو بلبل مست خوش نوايى در ظلمت هجر عاشقان را * از نورِ وصال رهنمايى اندوه دل و بلاى جانى * شيرين اندوه و خوش بلايى ! در عالم راستى بتحقيق * تو عين عنايتِ خدايى . . » * * ترا جانا سر و سوداى ما نيست * و يا از حُسْن خود پرواى ما نيست از آن روزى كه دل در عشقت افتاد * بجز خاك درت مأواى ما نيست همه‌شب تا سحر در كوى عشقت * بجز فريادِ واويلاى ما نيست عَلاءُ الدوَّله مىگويد كه دنيا * خداوندا ، كه بىتو جاىِ ما نيست چو رفتند دوستان زين خاكدان خوش * ازين پس بودن اينجا راىِ ما نيست دلم را بعد ازين از تابِ هجران * يكى لحظه سَرو سَوْداى ما نيست * * هاتف دولت مرا آواز داد * مرغ دل را سوى جان پرواز داد هرچه جان از طعمهء دل خورده بود * از بُن سىّ و دو دندان باز داد بود شهبازى عجب اين مرغ دل * شاه بازش ز آن سبب ره باز داد جانِ قُدسى چون بديدش در زمان * خويش را درخورد آن شهباز داد