ذبيح الله صفا
812
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
چه خوش گنجيست گنج بىنيازى * چه خوش ملكيست ملك بىنوايى ! . . . * * غمزهء تو غارت جان مىكند * طُرّه تو قصد ايمان مىكند حُسْنِ تو بر ملك دل سلطان چو شد * ملك خود را از چه ويران مىكند آشكارا چونكه جانم را ستاند * بَعْد ازينش از كه پنهان مىكند در مَناى عاشقى جان از صفا * هركه عاشق گشت قربان مىكند نَفْسْ چون تسليمِ عقلِ كُلّ بديد * كارها جمله بفرمان مىكند اى عَلاءُ الدَّوله پيشِ شاه عشق * نفس تو دَعوِىّ عرفان مىكند در خدادادى ، خودى را ترك كن * چون خدا كارت بسامان مىكند شادمان باش و ز درد دل مَنال * درد را چون دوست درمان مىكند * * ساقيا برخيز و پُر كن جام را * مست كن اين رِنِد دُرد آشام را آتش غم در دل من برفروز * پخته كن از راه لطف اين خام را مىدهم پيغامى اى باد صبا * سوى جانان بَر ز جان پيغام را گو فلانى مىرساند بندگى * مىكند او ترك ننگ و نام را تا ببيند صبحگاهى روى تو * لطف كن ، بنما ، ببر آرام را * * طُرّهء تو هست طَرّارى دگر * غمزهء تو هست خونخوارى دگر دل نچيد از گلبن وصلت گُلى * تا نَزَد در پاى جان خارى دگر جز گلستان وجودت ، دلبرا ، * دل ندارد هيچ گلزارى دگر دل ز آزار تو نگزيرد ، بيا * بلكه خواهد هردم آزارى دگر خار را در پاى جانم مىخَلى * تا نگردم گِردِ گُل بارىدگر چون ببينى خستهام در زير بار * بر سَرِ بارم نهى بارىدگر