ذبيح الله صفا

811

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

لاابالىگرىّ و عيّارى * در بيابان عشق كار منست سِرِّ توحيد و نَعْتِ شاهِ رُسُل * در سخن دُرِّ شاهوار منست تا ببستم ميان به خدمت حقّ * شاهد بخت در كنار منست اين سعادت كه روح پاكم يافت * همه از نَفْس بُرد بار منست هركه از غير چون عَلادَوْلَه * قَطْعِ پَيْوَند كرد يار منست * * هر آن جان كز غمش به روى رَقَم نيست * نديمش در دو عالم جز نَدَم نيست دلى كز درد او درمان نسازد * وجود او بمعنى جز عدم نيست سَرى كز سِرِّ معنى باخبر شد * در آن گنجايشِ شادىّ و غم نيست جهان از عكس رويش گشته روشن * اگر ابله نبيند هيچ غم نيست تو مَحْرَم نيستى مَحْروم از آنى * رَهِ نامَحْرَمان اندر حَرَم نيست حجابِ تُست اين هستىِّ موهوم * كه هرگز نور با ظلمت بهم نيست چو در درياى وَحدت گُم نگشتى * از آنت دُرّ معنى در شكم نيست اگر فانى شوى در بحر توحيد * عيان بينى كه آنجا كَيْف و كَمّ نيست چو باز ار چشمِ همّت بستى از گِل * مَقَرِّ عزّ تو جز دست جَم نيست بجز همّت نيابد راه مقصود * هُماىِ همّت آنجا مُتَّهَم نيست عَلا چون همّت عالى ندارى * ترا گامى بكويش لاجَرَم نيست * * دلا تا چند زَرْق و خودنمايى * دلت نگرفت ازين زُهْدِ ريايى ؟ بمان هستى قدم در نيستى نه * خودى بگذار گر مرد خدايى منى را در مَنا قُربانِ حق كن * اگر خواهى كه اندر كعبه آيى مُتابِع باش شرع مصطفى را * كه تا در هردو عالم بَر سَر آيى گدايى از دَرِ صاحبدلان كن * كه يا بى پادشايى زين گدايى