ذبيح الله صفا

56

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

گفتند مىترسيم . گفتم او اكنون شما را مىكشد و اگر ما او را بكشيم شايد خداوند ما را رهايى دهد . هيچكس ياراى چنين اقدامى نداشت تا ناگزير من با كاردى او را كشتم و همگان راه گريز گرفتيم و جستيم » . اين اخبار و همچنين وقايعى كه در خراسان رخ داد با توجه بشمارهء مغولان و سپاهيان چنگيز كه از بين بردن آنان براى چندين ميليون مردان ايران آسان بود ، نشان مىدهد كه ترس و رعب چگونه دلهاى مردم را فراگرفته بود و از علّت‌هاى بزرگ آن مصيبت و دشوارى مسلّما همين ترس و بيم بىنظير عجيبى بود كه مردم از سپاه مغول حاصل كرده بودند . گاه هر سيصد و چهارصد تن ايرانى به آسانى و با سرافگندگى و ضعف و زبونى بى سابقه تن بكشته شدن بدست يك تتار مىدادند اما جرأت نداشتند كه به او آسيبى برسانند و حال آنكه فقط دو سه تن از آنان بىهيچ زحمت نيروى خفه كردن آن يك مغول وحشى را داشتند . مسلما اين ضعف و زبونى مولود حيرتى بود كه حملهء سريع و چابكانه و ايلغار سيل‌آساى مغولان ، كه با نهايت چالاكى صورت مىگرفت ، ايجاد مىكرد ؛ تا مردم به خود آيند و انديشه و تدبيرى براى مدافعه كنند و چاره‌يى براى جنگ تن‌بتن و دفاع فردى بينديشند ، خود را در دست مغولان اسير و زبون مىيافتند و بسرعت راه نيستى مىسپردند . تحيّر و تأسفى كه ازين واقعهء هائل و آن همه جنايت و كشتار و غارت بىامان بر باز ماندگان مردم ايران و مسلمانان ديگر دست داد واقعا دردانگيز و ملال‌آورست . هر نويسنده‌يى كه در آن اوان تاريخى نوشت يا بمناسبت شرحى دربارهء اين مصيبت عظمى و داهيهء كبرى داد از خامه‌اش خون چكيد . ابن اثير مورخ بزرگ كه درست با همين وقايع حيرت بخش معاصر بود شرحى مستوفى از تحيّر و تأثر خود مىآورد و مىگويد « 1 » : « چند سال از ذكر اين حادثه ، از بس بزرگ مىدانستم و از آن كراهت داشتم ، اعراض نمودم . قدمى بسوى آن پيش مىرفتم و باز گامى بازپس مىنهادم . كيست كه بتواند

--> ( 1 ) - كامل التواريخ ذيل حوادث سال 617 .