ذبيح الله صفا
703
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
حقّا كه بود ضايع و گم حسن نگاران * گر همچو منى عاشق جانباز ندارند قمرى چه كه مرغان چمنهاى بهشتى * جز گرد سر كوى تو پرواز ندارند * دل چون جو و رويم چو كه ز آن روى گندمگون كند * به روى ز كاهى كمترست ارهم برين افزون كند شد مهر دلها حاصلش در قلب چون مه منزلش * قصد دلست اندر دلش بيچاره دل خود چون كند ترياك اكبر در لبش افسون تبها عقربش * افعى زلف چون شبش اشكم به خون معجون كند دى خود نبود از ماه كم و اكنون ز مه بيش است هم * بر جان من جور و ستم گر دى نكرد اكنون كند آب رخ من ريخت او تا خورد سنگش بر سبو * تا بازيابم آب رو چشم مرا جيحون كند هر دم رسد ز آن ماه من تا خرمن مه آه من * كافزون غم جانكاه من ز آن روى گندمگون كند هرچند غمخوارم ازو غم شادى انگارم ازو * هرگز نيازارم ازو كآنچ او كند موزون كند * * مرگ به زين زندگى كاين زندگى * هر دمى در محنتى مىافگند اين يكى از فاقه تيرى مىخورد * و آن دگر در ملك تيغى مىزند آن ز بهر نان زمين را مىدرد * وين پى زر سنگ را مىبشكند عنكبوت اندر زوايا سال و ماه * از پى يك لقمه دامى مىتند وز پى پندار راحت مورچه * ريزهاى دانه را برمىچِنَد نيست كس را در جهان آسايشى * هر كرا جانيست جانى مىكَند ! * * كوزهء دولاب را ماند همى * هركه زير چرخ دولابى بود كز پس اوج و بلندى حاصلش * سرنگُوسارى و بىآبى بود * ز آن ديده كه ديدهاى نمى بيش نماند * ز آن دل كه شنيدهاى غمى بيش نماند هر لحظه ز روى لطف دم مىدهيَم * ديدى كه ز من بنده دمى بيش نماند *