ذبيح الله صفا

704

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

يك نرگس تر چو چشم تو ديده نشد * يك سرو چو قدّ تو پسنديده نشد شوريده شدست زلف تو بر رويت * و آن كيست كه بر روى تو شوريده نشد * سوگند بدان كه شب برو روز آرد * گرد سمن از بنفشه خط بنگارد كز آتش دل گر طرفى برگويم * خون از دل سنگ همچو آتش بارد * عيبست كه من بى مى نابم زنده * چون ماهى تشنه دور از آبم زنده در دور قدح چه عذر يارم گفتن * از خجلت آنكه بىشرابم زنده * امشب ز رخ تو لاله‌زارى دارم * در چشمِ غم از خطّ تو خارى دارم انصافِ كنار و بوسه دادم ليكن * بنشين كه هنوز با تو كارى دارم * از گردش اين گنبد گردان كُهُن * دارم سخنان و نيست ياراى سَخُن بىجرم بهرزه كرد خواهد ما را * چون حادثه‌هاى خويشتن بىسر و بُن * محنت بحريم طرب ما نرسد * ادبار فلك بكوكب ما نرسد ما مردهء باده‌ايم و زنده نشويم * تا جان پياله بر لب ما نرسد * من لاشهء عقل در خلاب افگندم * جانرا چو طرب در مى ناب افگندم از تير ملامتم چه باكست چو من * خود را چو سپر بر سر آب افگندم * ما گام ز اندازه فزون ننهاديم * دل بر فلك ريمن دون ننهاديم سرحدّ جنون مسكن ما گشت و هنوز * پاى از حد خويشتن برون ننهاديم