ذبيح الله صفا

702

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

به مثل اگر بهرجا بُوَدت هزار عاشق * بخداى در ميانشان كه يكى چو من نباشد چه سخن بود كه رانى سخنى ز ديده و دل * سخن از جهان و جان گو كه در آن سخن نباشد چه غم ار بتير غمزه دل قُمريى بدوزى * دل مرغ كشته را خود غَمِ بابزن نباشد * امروز چنانم كه غم خويش ندارم * برگِ دلِ زير و زبر خويش ندارم بر مايدهء رنج كبابى و شرابى * جز خون دل و جز جگر خويش ندارم دردسر من زين سر سودايى من خاست * نيكست كه امروز سر خويش ندارم گفتى كه كجايى و ندانم كه كجايم * كز مستى عشقت خبر خويش ندارم با تو ز لب و ديده چه گويم كه ز عشقت * پرواىِ غم خشك و تر خويش ندارم * اى آب و سنگ عاشقان برده دل چون سنگ تو * بىشرم گشته چشمها ز آن چشم شوخ و شنگ تو چون آدم از جنت مرا دارى ز روى خود جدا * سرگشته‌ام چون آسيا ز آن روى گندم رنگ تو جانى ز من چون آهنى چون سوزن زرين تنى * سينه چو چشم سوزنى خواهد دل چون سنگ تو اى زخم تو بشكافته اين سينهء دل تافته * يك ره نوا نايافته همچون رباب از چنگ تو دل شاخ شاخ افتاده چون شانه از آن زلف نگون * اشكم شده شنگرف‌گون ز آيينهء بىرنگ تو اى نيم شب بيرون شده نور از كواكب بستده * خورشيد بيرون آمده شب رفته از آهنگ تو خواهى دل من ممتحن چون طرهء تو پرشكن * چندان‌كه بينى دست من همچون دهان تنگ تو * خوبان همه ساله سر پر ناز ندارند * بر سوخته درهاى جفا باز ندارند هم چشم ندارند بيك بار بيك كوى * هم گوش بكلّى سوى غماز ندارند گه‌گه چو زرم نيز نوازند و همه روز * همچون زرم اندر دهنِ گاز ندارند در پرده دريدن چه زنى چنگ درينها * كاندرخور يك پردهء تو ساز ندارند گر از من دل سوخته دارند ترا دور * سوز و غزل و گريه ز من باز ندارند