ذبيح الله صفا
701
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
رَو شيرگير شو ز شرابى چو چشم شير * كاينها ز حيلههاى مزوّر چو زر بهند حالى ز حور و بادهنشين در بهشت نقد * زيرا كه در بهشت بمى وعده مىدهند * * برخاستم از توبه و با باده نشستم * كز توبه بجز باده نبودست بدستم چون طره و چون چشم دلارام پرىروى * در زاويهء ميكده شوريده و مستم المنة للّه كه ببوى مى گل رنگ * از ولوله و مشغلهء زهد بجستم ز اسلام من و كفر من آخر چه گشايد * مىخوردم و از زحمت اين هر دو برستم با پير بجنگم من و با گَبر بصلحم * سجّاده گرو كردم و زنّار ببستم گر نيست كند باده مرا شاد شوم ز آنك * در اندُه و غم هستم مادام كه هستم بايد كه نگردد قدح باده شكسته * وآنگه پس از آن شايد اگر توبه شكستم آن جام چو خورشيد مداريد جدا ز آنك * پيداست چو خورشيد كه خورشيد پرستم در ميكده گم كرده سر رشتهء تقوى * از گردن خود رشتهء تسبيح گسستم * * رُخت چو گل ز همه رو ببو و رنگ خوشست * شكر در آن دهن تنگ تو بتنگ خوشست ز غنچهء دهنت هر دمم گلى شكفد * فراخ روزى من ز آن دهان تنگ خوشست ميان سنگ اگر سيم ديدى آن خوش نيست * ميان سيم بَرِ تو دلِ چو سنگ خوشست چو از خم تو بود باده دُرد و صاف يكيست * چو از پى تو بود كار صلح و جنگ خوشست بيار باده كه زير سپهر آينهگون * در آبگينهء صافى مَىِ چو زنگ خوشست بوقت صبح كه مردم ز خواب برخيزند * نَشيد قُمرى و آواز ناى و چنگ خوشست * * چو لب تو غنچه نَبْوَد چو رخت سمن نباشد * بَرِ زلف تو چمن را سَرِ ياسمن نباشد سخن از دهان تنگت چو شكر شكسته زايد * چه بود خود آن دهانى كه شكرشكن نباشد تو چه محنتى كه شادى ز تو هيچ جان نبيند * تو چه آفتى كه بىغم ز تو هيچ تن نباشد