ذبيح الله صفا

698

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

بىنور و سرنگون چو چَه آمد عدوى ملك * ز آن غم كه رشك چشمهء خورشيد انورم از آفتاب و ماه فزونم به قدر از آنك * كز ذرّه و ستاره فزونست لشكرم مستغنيم به يارى ايزد ولى ز حزم * از كلك باسنانم و از خطّ زره ورم منّت خداى را كه بلطفش ميسّرست * ملكى كه در خيال نبودى مصوّرم صدرا ز حسب حال رهى قصّه‌يى شنو * تا بر چه‌سان ز گردش چرخ ستمگرم نىنى كياست تو بر اسرار واقفست * زين بيش دردسر ، كه مبادا ، نياورم * * جايى كه زلف كافر تو سر برآورد * گرد از نهاد مؤمن و كافر برآورد شكّر فراخ مىشود آنجا كه خنده‌ات * از تنگ شكّرين تو شكّر برآورد اندر هواى شكّر طوطى اساس تو * طوطىّ جان من بهوس پر برآورد از مهر آستان تو چون موى شد رهى * گر سر بُرى ورا سر ديگر برآورد از آرزوى قامت همچون صنوبرت * خود را دلم به شكل صنوبر برآورد هر لحظه دست جور تو پيچان و گوژپشت * قُمريت را چو طوق كبوتر برآورد نزديك شد كه از لب همچون نبات تو * خط سبزه‌يى ز حلوا خوشتر برآورد از غصّه‌ها كه مىخورد از سرو قدّ تو * هر دم چنار دست بداور برآورد در جويبار نرگس پر از شكوفه‌ام * اشكم ز عكس قدّ تو عرعر برآورد زلف تو سر فرو شده بنگرچه مىكند * خاصه نعوذ باللّه اگر سر برآورد بس مفلسم ولى ز پى آب روى من * زين بحرِ چشم لعل تو گوهر برآورد وز صحن « 1 » روى من كه پر از چين چو سفره است * زين روى كار من چو زَرِ تر برآورد عنبر ز بحر خيزد و اكنون ز چشم من * بحرى بدان دو زلف چو عنبر برآورد هندوى ترك خويشم و اين راز كس نگفت * جز آنكِ سر بدينِ قلندر برآورد دانم خجل شوى چو كسى نام تو بجور * در پيش تخت صاحب اكبر برآورد

--> ( 1 ) - صحن : قدح