ذبيح الله صفا
699
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
دستور فخر دين شرف الملك « 1 » كز عُلُوّ * قدر هنر بقبّهء اخضر برآورد * * بياض صبح اسلامست يا روى مه انوارش * سوار لشكر كفرست يا زلف زرهوارش ز گلبن گل برآمد تشنهء آن چشمهء نوشين * ببستان نرگس آمد مردهء آن چشم بيمارش شود چون غنچه در پرده گل و لاله ز شرم او * اگر روزى چو گل پرده براندازد ز رخسارش شود طاوس سدره خوشهچينِ گفتهء قُمرى * اگر طوطى چنان چون من شكر چيند ز گفتارش دهان نقطه كردارش چو مركز ز آن پديد آمد * كه گرد مه پديد آمد خطى چون خطّ پرگارش همى ترسم كه چشم بد بود چشمم ، نمىيارم * كه گويم من خداوندا ز چشم بد نگهدارش چو از سوز دل من گرم شد بازار عشق او * دكان گوهرآگين شد دو چشم من ببازارش بجانى هم توانستى خريدن بوسهيى ز آن لب * گر اين خسته دل بىجان نبودى كشتهء زارش رخ او در درخشانى اگرنه آفتابستى * نيارستى پديد آمد دهان ذرّه مقدارش نمىدارد نگه دلهاى ما يا رب نمىدانم * كه از بهر چه معنى بىدلان خوانند دلدارش نديدم چون دهان شكّرينش در جهان تنگى * كه چون بگشايدش خنده شكر باشد بخروارش همى ماند بلفظ صاحب عادل قوام الدين * كه بس موجز بود ليكن بود معنىّ بسيارش * * تا ناميه از چهرهء گل پرده برانداخت * نرگس ز نظر مست شد و خرقه درانداخت از بس كه مزاج خوش بادام تر افتاد * ناخورده مى لاله شكوفه بدر انداخت از بيدِ به كف تيغ مگر باد بترسيد * زين سان كه بجست از وى و از گل سپر انداخت صاحب نظر آمد بچمن ديدهء نرگس * بر روى عروسان بهارى نظر انداخت هر ذرّه كه زد بر رخ چون آب حيات ابر ( ؟ ) * سنگيست كه در كارگهِ شيشهگر انداخت برداشتن كوه ز جا سخت محالست * پس لاله چرا دست چنان در كمر انداخت طاوس مگر كرد گذر بر چمن و باز « 2 » * دنبال نگارين را بر رهگذر انداخت
--> ( 1 ) - مقصود شرف الملك على دهستانى وزير است ( 2 ) - در اصل : بر چمن يار