ذبيح الله صفا
670
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
چندين غم مال و حسرت دنيا چيست * هرگز ديدى كسى كه جاويد بزيست اين يك نفسى كه در تنت عاريتى است * با عاريتى عاريتى بايد زيست * بيچاره كسى كه صبح و شامش عشق است * بىكام بود هر آنكه كامش عشق است از جام جهانِ بىوفا قسمت ما * زهريست كه مىچشيم نامش عشق است * اى واى بر آن دل كه درو سوزى نيست * سودا زدهء مهر دلافروزى نيست روزى كه تو بىعشق بسر خواهى برد * ضايعتر از آن روز ترا روزى نيست * آن خال بر آن رخت عجيب افتادست * كافور ترا مشك نصيب افتادست در مملكت رُخت كه رومى دگرست * زنگى بچهيى مگر غريب افتادست * در خواب مرا دوش خردمندى گفت * كز خواب گل نشاط و شادى نشكفت چيزى چه كنى كه با اجل باشد جفت * مىخور كه بسى به زير گِل خواهى خفت * چوگان تو از مشك سياه افتادست * ز آن گوى تو در دامن ماه افتادست اين نيست عجب كه گوى در چاه افتد * اين طرفه كه در گوى تو چاه افتادست * چشم خوش تو رونق بادام شكست * زلف سيهت طرّهء هر شام شكست از شرم لب لعل تو از مينايى * در پاى تو افتاد مى و جام شكست * چون رفت قلم جهد نمىدارد سود * بيهوده بغم دُژَم چرا بايد بود عمرى ز پى مراد جانم فرسود * جز رفتهء تقدير دگر هيچ نبود