ذبيح الله صفا

669

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

جاى خرّم جامهء نو بوى خوش * روى خوب و كُتْبِ حكمت تختِ نرد يار نيك و بانگ رود و جام مى * ديگ چرب و نان گرم و آب سرد بر نخواهم گشت ازين تا زنده‌ام * ور خرد دارى تو هم زين برمگرد گَرد غم بفشان بمى خوردن ز عمر * پيش از آن كز تو برآرد چرخ گرد گر ز اول مايهء مرديست خاك * هم به آخر مايهء خاكست مرد نسيه را بر نقد مگزين و بكوش * تا نمانى يك زمان از عيش فرد * * اى پر شكر ز ياد دهانت دهان روح * پر شكر نعمت است ز قندت دهان روح ظلمانى از سواد خط تو هواى نفس * نورانى از صفاى رخ تو جهان روح چون شب در انتظار خيال تو روز عقل * بر لب ز اشتياق رواق تو جان روح ماهى نتافت چون رُخت از آسمان حسن * سروى نرست چون قدت از بوستان روح چندين مريز بىگنهى خون عاشقان * غارت مكن بلشكر غم خان و مان روح ورنه ز دست جور تو بر آسمان رسد * در بارگاه صاحب اعظم فغان روح * * بر بياض آفتاب از شب رقم خواهد كشيد * ماه را بر صفحهء خوبى قلم خواهد كشيد يا رب اين يك قطره خون كاو را همى خوانند دل * تا كى از بيداد مهرويان الم خواهد كشيد امشب اى شمع از سر بالين بيماران مرو * بيدلى سر در گريبان عدم خواهد كشيد بر حذر باش امشب اى همسايهء بيت الحزن * كز سرشك چشم من ديوار نم خواهد كشيد مىكشد بار غم محبوب و مىگويد بها * هركه عاشق شد ضرورت بار غم خواهد كشيد * * گر شد گهرى ز درج سيمينت كم * در حسن نگشت هيچ تمكينت كم صد ماه ز اطراف رخت مىتابد * گو باش ستاره‌يى ز پروينت كم *