ذبيح الله صفا

657

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

سخن گويد هر آنگاهى كه بردارى سرش از تن * دو سر گردد چو بى سر شد نُقَطها آورد بىمر اگر طوطىِّ ايوانى بشكّر در كلام آيد * به نايى بنگر آن طوطى كه ريزد از دهان شكّر عروس ملك را دايم بيارايد چو مشّاطه * صنوبر قدّ مشكين زلف ، و آن بر روزْ شب گستر سرير سلطنت پيوسته زو پهلو كند فربه * مزاج خشك او گرچه همى دارد تنش لاغر مهندس‌وار اگر اين حرفها را در بيان آرى * بدانى هر دو معنى را كه در عقدش بود مضمر يكى تيغ جهانگير خداوندِ خداوندان * كه بگرفتست چون خورشيد شرق و غرب و بحر و بر دگر كلك جهان‌آراى دستورى كه راى او * چو روى چرخ روشن كرد پشت مركزِ اغبر محيط فضل شمس دين و دنيا صاحب اعظم * كه شد بر جسم و جان ملك عالم چون خرد سرور * * « 1 » كه دهد خبر ز حالم بت شوخ بىوفا را * كه گرفت جمله عالم به زبان طعنه ما را ز غم تو بىقرارم بجز از تو كس ندارم * بشنو فغان زارم كرمى بكن خدا را گذرى كن اى سمنبر به من ضعيف غمخور * نفسى وثاق دلبر بجمال خود بيارا تو اگرچه جمله نازى چه شود اگر بسازى * دل ما همى نوازى صنما ، خجسته يارا باميد وصل رويت من و آستان كويت * دَمِ عشق راز رويت چه زنم كه نيست يارا « 2 » دل مستمند مسكين بهواى تست غمگين * بجفا و جور چندين مشكن دلم خدا را شده‌ام ز عشق حيران چو دو زلف تو پريشان * همه رازهاى پنهان كند اشكم آشكارا مكن اى اميد جانم كه ز هجر ناتوانم * شد از آب ديدگانم گِلِ نرم كوه خارا بنواز خسته‌يى را ز طرب شكسته‌يى را * سزد ار تو بسته‌يى را بكنى شبى مدارا پى دل چنين چه پويم خود ازين سخن چگويم * ز كدام پرده جويم دل تنگ بىنوا را سخن عماد بشنو تر و نغز و تازه و نو * ز براى بزم خسرو كه به از هزار دارا

--> ( 1 ) - منقول از مونس الاحرار ج 2 ص 1116 . ( 2 ) - يارا : توانايى .