ذبيح الله صفا
656
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
اى خداوندان كه هست از روشنىّ رايتان * آسمان را صد هزاران چشم بينا ساخته وَى جهانداران كه گويى جز براى قدرتان * نيست اين نه پايه بام قصر مينا ساخته در جهان داريد از تأثير عدل و مَكرُمَت * يادگارى بهر نام نيك هرجا ساخته اين بماند از بزرگان در جهان نه جاه و مال * تا كه گردد اسم ايشان خيرِ اسما ساخته هرچه اسباب سعادات دو عالم اندروست * هم در ايّام شما زينگونه بادا ساخته بر شما هر دو مبارك باد و ميمون اين بنا * اى سرير قَدرتان بر ترك جوزا ساخته آمده تاريخ او در عقد از روى حساب * سال هجرت خى و سين و واو پيدا ساخته هر دو را در ملك بادا دولت بىمنتها * نامتان در دفتر اقبال مبدا ساخته نامهيى هر روز بر نام شما لفظ عماد * فرّخ و جانبخش چون نطق مسيحا ساخته * * چه چيزست ابر دريا موج و بحر آسمان گوهر * نه بحر و آسمان ليكن چو بحر و آسمان اخضر زند چون بحر موج و گوهر اندر موج او پيدا * بسان آسمان در وى پديد آيد همى اختر ز سنگ آرند بيرونش به آتش همچو آب آرى * خود از ديدار و از كردار هم آبست و هم آذر عمود و قائمه سطح و زوايا وآنگهى روشن * چو خطّى مستقيم و نقطههاى او همه گوهر دو رُويه است و ازو گشتست كار ملك يك رُويه * دَمَش هرجا كه درگيرد ربايد از ملوك افسر دراز او را زبان بر خصم و برهانش همه قاطع * شهان ز آن بركشند او را كه بگشايد همه كشور ازو آراسته گيتى چو باغ از سبزه و الحق * به شكل سبزهء باغست و لَون برگ بيدِ تر يكى هندى تبارست او كه از زنگش خلل نايد * ز بام او بتابد بر فراز كوهساران خَور هزار و چارصد عقدست حرف اوّل و آخر * چو خُمس ثمن اوّل حرف حرف اوسطش بشمر يكى يار دگر دارد كه باشد ناطقِ خامُش * همه گفتارش از رفتار و رفتارش بود بر سر بسر در عرصهء كافورگون خوش مىكند جولان * بسان لعبتى زرّين كه مشكينش بود معجر از آن شكل مربع بر مثلث چون سوار آيد * بماند صورت مانى نگارد لعبت آزر چو ماهى خورده اندر آبدانِ عنبرين غوطه * پس آنگه بر بساط سيمگون ريزد ز دَم عنبر