ذبيح الله صفا
651
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
آمد نگار ترك من چون صد نگار آراسته * ابرو ز وسمه خم زده چشم از خمار آراسته رخشان ز شكر كوكبش ريزان گلاب از غبغبش * افزوده خطّ زيبِ لبش زلفش عِذار آراسته شيرين نمكدانش نگر و آن لعل چون جانش نگر * روى گُلَفشانش نگر چون نوبهار آراسته گر باشدت ره سوى او بينى ز عكس روى او * از هر طرف در كوى او صد لالهزار آراسته خورشيد حيران آمدى با گوى و چوگان آمدى * گر سوى ميدان آمدى آن شهسوار آراسته اى كار كارِ حسن تو وَى جاننثارِ حسن تو * در روزگار حسن تو شد روزگار آراسته گردند بىتير و كمان صيد تو شيران جهان * هيچ ار كنى دامنكشان عزم شكار آراسته زلف و رخت اى گلستان ليل و نهارست از جهان * بازار حسنت جاودان ليل و نهار آراسته چون ناصر شيرين سخن گر باشدت يك ممتحن * با او بگو كو همچو من نظمى بيار آراسته « 1 » * * بس خوب و زيبا مىروى اى شاه خوبان تا كجا * دلشاد و خندان مىشوى اى شادى جان تا كجا با عارضى آراسته با طرّهيى پيراسته * مه راز غيرت كاسته پر حسن ازينسان تا كجا از چرخ يكران كردهاى و ز مشك چوگان كردهاى * و آهنگ ميدان كردهاى از طرف ميدان تا كجا بر مه كمند انداخته شمشير كين را آخته * ز ابرو كمان برساخته با تير و مژگان تا كجا ماهت كمين لالا سزد تركَش كَشَت جَوزا سزد * قربانت جان ما سزد با كيش و قربان تا كجا از رخ گلستان كردهاى راح از دو مژگان كردهاى * وز زلف ريحان كردهاى با راح و ريحان تا كجا از مشك ابرو خم زده وز لب چو عيسى دم زده * چون حال من بر هم زده زلف پريشان تا كجا سروى ولى زرين سَلَب همچون گلى جمله طرب * چون غنچهاى پر خنده لب اى ترك خندان تا كجا بربسته از عنبر كِلَه بر فرق كژ كرده كُلَه * در غلغل و يَلَه يَلَه مانند مستان تا كجا از زيب قدّى دلربا و ز نوش لعلى جانفزا * تابان چو ماهى از سما اى ماه تابان تا كجا آسايش جانى بلب يا آب حيوانى بلب * تو كان احسانى بلب اى كان احسان تا كجا مست و خرامان مىروى فارغ ز ياران مىروى * از ما تو پنهان مىروى برگو كه پنهان تا كجا
--> ( 1 ) - منقول از مونس الاحرار ج 2 ص 989 - 990