ذبيح الله صفا

622

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

بزرگان نكردند در خود نگاه * خدا بينى از خويشتن بين مخواه * * يكى خوب كردار و خوشخوى بود * كه بدسيرتان را نكوگوى بود بخوابش كسى ديد چون درگذشت * كه بارى حكايت كن از سرگذشت دهانى بخنده چو گل باز كرد * چو بلبل بصوتى خوش آغاز كرد كه بر من نكردند سختى بسى * كه من سخت نگرفتمى بر كسى * * سگى پاى صحرانشينى گزيد * بخشمى كه زهرش ز دندان چكيد شب از درد بيچاره خوابش نبرد * بخيل اندرش دخترى بود خرد پدر را جفا كرد و تندى نمود * كه آخر ترا نيز دندان نبود ؟ پس از گريه مرد پراگنده روز * بخنديد كاى مامك دلفروز مرا گرچه هم سلطنت بود بيش * دريغ آمدم كام و دندان خويش محالست اگر تيغ بر سر خورم * كه دندان بپاى سگ اندر برم توان كرد با ناكسان بدرگى * و ليكن نيايد ز مردم سگى * * يكى بربطى در بغل داشت مست * بشب بر سر پارسايى شكست چو روز آمد آن نيكمرد سليم * بَرِ سنگدل برد يكمشت سيم كه دوشينه معذور بودى و مست * ترا و مرا بربط و سر شكست مرا به شد آن زخم و برخاست بيم * ترا به نخواهد شد الّا بسيم ازين دوستان خدا بر سرند * كه از خلق بسيار بر سر خورند