ذبيح الله صفا
621
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
از بوستان : دو بيتم جگر كرد روزى كباب * كه مىگفت گويندهيى بارباب دريغا كه بىما بسى روزگار * برويد گل و بشكفد نوبهار بسا تير و ديماه و ارديبهشت * بيايند و ما خاك باشيم و خشت پس از ما بسى گل دمد بوستان * نشينند با يكدگر دوستان زدم تيشه يك روز بر تَلِّ خاك * به گوش آمدم نالهيى دردناك كه زنهار اگر مردى آهستهتر * كه چشم و بناگوش و رويست و سر خبر دارى اى استخوانى قفس * كه جان تو مرغيست نامش نَفَس چو مرغ از قفس رست و بگسست قيد * دگر ره نگردد بسعى تو صيد نگهدار فرصت كه عالم دمى است * دمى پيش دانا به از عالمى است * * همين پنج بيتم خوش آمد به گوش * كه در مجلسى مىسرودند دوش مرا راحت از زندگى دوش بود * كه آن ماه رويم در آغوش بود مرا او را چو ديدم سر از خواب مست * به دو گفتم اى سرو پيش تو پست دمى نرگس از خواب دوشين بشوى * چو گلبن بخند و چو بلبل بگوى چه مىخسبى اى فتنهء روزگار * بيا و مى لعل نوشين بيار نگه كرد ژوليده از خواب و گفت * مرا فتنه خوانى و گويى مخفت در ايام سلطان روشن نفس * نبيند مگر فتنه در خواب كس * * شنيدم كه روزى سحرگاه عيد * ز گرمابه آمد برون بايزيد يكى طشت خاكسترش بىخبر * فرو ريختند از سرايى بسر همى گفت ژوليده دستار و موى * كف دست شكرانه مالان به روى كه اى نفس من درخور آتشم * ز خاكسترى روى در هم كشم ؟