ذبيح الله صفا
620
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
گر تو برانى كسم شفيع نباشد * ره به تو دانم دگر به هيچ وسائل با كه نگفتم حكايت غم عشقت * اين همه گفتيم و حل نگشت مسائل سعدى ازين پس نه عاقلست نه هشيار * عشق بچربيد بر فنون فضائل * * آمدى وه كه چه مشتاق و پريشان بودم * تا برفتى ز برم صورت بيجان بودم نه فراموشيم از ذكر تو خاموش نشاند * كه در انديشهء اوصاف تو حيران بودم بىتو در دامن گلزار نخفتم يك شب * كه نه در باديهء خار مغيلان بودم زنده مىكرد مرا دم بدم اميد وصال * ورنه دور از نظرت كشتهء هجران بودم بتوّلاى تو در آتش محنت چو خليل * گوئيا در چمن لاله و ريحان بودم تا مگر يك نفسم بوى تو آرد دم صبح * همه شب منتظر مرغ سحرخوان بودم سعدى از جور فراقت همه روز اين مىگفت * عهد بشكستى و من بر سر پيمان بودم * * همه عمر برندارم سر ازين خمار هستى * كه هنوز من نبودم كه تو در دلم نشستى تو نه مثل آفتابى كه حضور و غيبت افتد * دگران روند و آيند و تو همچنانكه هستى چه حكايت از فراقت كه نداشتم و ليكن * تو چو روى باز كردى دَرِ ماجرا ببستى نظرى بدوستان كن كه هزار بار از آن به * كه تحيّتى نويسى و هديّتى فرستى دل دردمند ما را كه اسير تست يارا * بوصال مرهمى نه چو بانتظار خستى نه عجب كه قلب دشمن شكنى بروز هيجا * تو كه قلب دوستان را بمفارقت شكستى برو اى فقيه دانا بخداى بخش ما را * تو و زهد و پارسايى من و عاشقى و مستى دل هوشمند بايد كه بدلبرى سپارى * كه چو قبلهايت باشد به از آنكه خودپرستى چو زمام بخت و دولت نه بدست جهد باشد * چكنند اگر زبونى نكنند و زيردستى گله از فراق ياران و جفاى روزگاران * نه طريق تست سعدى كَمِ خويش گير و رستى