ذبيح الله صفا
615
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
كدام باد بهارى وزيد در آفاق * كه باز در عقبش نكبتِ خزانى نيست اگر ممالك روى زمين بدست آرى * بهاى مهلت يك روزه زندگانى نيست دل اى رفيق درين كاروانسراى مبند * كه خانه ساختن آيين كاروانى نيست اگر جهان همه كامست و دشمن اندر پى * بدوستى كه جهان جاى كامرانى نيست چو بتپرست به صورت چنان شدى مشغول * كه ديگرت خبر از لذّت معانى نيست طريق حقرو و در هر كجا كه خواهى باش * كه كنج خلوت صاحبدلان مكانى نيست جهان ز دست بدادند دوستان خداى * كه پاىبند عنا جز جهانستانى نيست نگاهدار زبان تا بدوزخت نبرد * كه از زبان بتر اندر جهان زبانى « 1 » نيست عمل بيار و علم بر مكن كه مردان را * رهى سليمتر از كوى بىنشانى نيست كف نياز بدرگاه بىنياز برآر * كه كار مرد خدا جز خداىخوانى نيست * * دريغ روز جوانى و عهد برنايى * نشاط كودكى و عيش و خويشتنرايى سر فروتنى انداخت پيريم در پيش * پس از غرور جوانى و دست بالايى دريغ بازوى سرپنجگى كه برپيچيد * ستيز دور فلك ساعد توانايى زهى زمانهء ناپدار عهدشكن * چه دوستيست كه با دوستان نمىپايى كه اعتماد كند بر مواهبِ نِعَمت * كه همچو طفل ببخشى و باز بربايى بزارتر گسلى هرچه خوبتر بندى * تباهتر شكنى هرچه خوشتر آرايى بعمر خويش كسى كامى از تو برنگرفت * كه در شكنجهء بىكاميش نفرسايى اگر زيادت قدرست در تغيّر نفس * نخواستم كه به قدر من اندر افزايى شكوه پيرى بگذار و علم و فضل و ادب * كجاست جهل جوانى و عشق و شيدايى چو با قضاى اجل برنمىتوان آمد * تفاوتى نكند گُربُزىّ و دانايى * *
--> ( 1 ) - زبانى : دوزخبان ، مالك دوزخ ؛ در اصل : زيانى