ذبيح الله صفا
616
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
شرف نفس بجودست و كرامت بسجود * هركه اين هر دو ندارد عدمش به ز وجود اى كه در نعمت و نازى بجهان غرّه مباش * كه محالست درين مرحله امكان خلود واى كه در شدّت فقرى و پريشان حالى * صبر كن كاين دو سه روزى بسر آيد معدود خاك راهى كه برو مىگذرى ساكن باش * كه عيونست و جفونست و خدودست و قدود اين همان چشمهء خورشيد جهان افروزست * كه همى تافت بر آرامگه عاد و ثمود خاك مصر طربانگيز نبينى كه همان * خاك مصرست ولى بر سر فرعون و جنود دُنيى آنقدر ندارد كه برو رشك برند * اى برادر كه نه محسود بماند نه حسود قيمت خود بملاهى و مناهى مشكن * گرت ايمان درستست بروز موعود دست حاجت كه برى پيش خداوندى بر * كه كريمست و رحيمست و غفورست و ودود از ثرى تا بثريّا بعبوديّت او * همه در ذكر و مناجات و قيامند و قعود كَرمش نامتناهى نِعَمش بىپايان * هيچ خواهنده ازين در نرود بىمقصود پند سعدى كه كليد دَرِ گنج سعد است * نتواند كه بجاى آورد الّا مسعود * * خرما نتوان خوردن ازين خار كه كشتيم * ديبا نتوان كردن ازين پشم كه رشتيم بر حرف معاصى خط عذرى نكشيديم * پهلوى كبائر حسناتى ننوشتيم ما كشتهء نفسيم و بس آوخ كه برآيد * از ما بقيامت كه چرا نفس نكشتيم افسوس برين عمر گرانمايه كه بگذشت * ما از سر تقصير و خطا در نگذشتيم دنيا كه درو مرد خدا گل نسرشتست * نامرد كه مائيم چرا دل بسرشتيم ايشان چو ملخ در پس زانوى رياضت * ما مورِ ميان بسته دوان بر در و دشتيم پيرى و جوانى پى هم چون شب و روزند * ما شب شد و روز آمد و بيدار نگشتيم واماندگى اندر پس ديوار طبيعت * حيفست دريغا كه در صلح بهشتيم چون مرغ برين كنگره تا كى بتوان خواند * يك روز نگه كن كه برين كنگره خشتيم ما را عجب ار پشت و پناهى بود آن روز * كامروز كسى را نه پناهيم و نه پشتيم