ذبيح الله صفا
579
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
جامى از ميكده روان كردند * در پَيَش صد روان ، روان برخاست جرعهيى ريختند بر سر خاك * شوروغوغا ز جرعهدان برخاست جرعه با خاك در حديث آمد * گفتوگويى از آن ميان برخاست سخن جرعه عاشقى بشنيد * نعره زد و ز سَرِ جهان برخاست بخت من چون شنيد آن نعره * سبك از خواب سرگران برخاست گشت بيدار چشم دل چو مرا * عالم از پيش جسم و جان برخاست خواستم تا ز خواب برخيزم * بنگرم كز چه اين فغان برخاست بود بر پاى من عراقى ، بند * بند بر پاى چون توان برخاست ؟ * * عشق شورى در نهاد ما نهاد * جان ما را در كف سودا نهاد گفتوگويى در زبان ما فگند * جستوجويى در درون ما نهاد داستان دلبران آغاز كرد * آرزويى در دل شيدا نهاد قصّهء خوبان بنوعى باز گفت * كآتشى در پير و در برنا نهاد از خُمستان جرعهيى بر خاك ريخت * جنبشى در آدم و حوّا نهاد عقل مجنون در كف ليلى سپرد * جان وامق در لب عَذرا نهاد دم بدم در هر لباسى رخ نمود * لحظه لحظه جاى ديگر پا نهاد چون نبود او را معيّن خانهيى * هر كجا جا ديد ، رخت آنجا نهاد حسن را بر ديدهء خود جلوه داد * منّتى بر عاشق شيدا نهاد كام فرهاد و مراد ما همه * در لب شيرين شكّر خا نهاد بهر آشوب دل سودائيان * خال فتنه بر رخ زيبا نهاد وز پى برگ و نواى بلبلان * رنگ و بويى بر گل رعنا نهاد تا تماشاى جمال خود كند * نور خود در ديدهء بينا نهاد تا كمال علم او ظاهر شود * اين همه اسرار بر صحرا نهاد