ذبيح الله صفا

580

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

شور و غوغايى برآمد از جهان * حسن او چون دست بر يغما نهاد چون در آن غوغا عراقى را بديد * نام او سردفتر غوغا نهاد * * نخستين باده كاندر جام كردند * ز چشم مست ساقى وام كردند چو با خود يافتند اهل طرب را * شراب بيخودى در جام كردند لب ميگون جانان جام در داد * شراب عاشقانش نام كردند ز بهر صيد دلهاى جهانى * كمند زلف خوبان دام كردند بگيتى هر كجا درد دلى بود * بهم كردند و عشقش نام كردند سر زلف بتان آرام نگرفت * ز بس دلها كه بىآرام كردند چو گوى حسن در ميدان فگندند * بيك جولان دو عالم رام كردند ز بهر نقل مستان از لب و چشم * مهيّا پسته و بادام كردند از آن لب كاز دَرِ « 1 » صد آفرينست * نصيب بىدلان دشنام كردند به مجلس نيك و بد را جاى دادند * به جامى كار خاص و عام كردند بغمزه صد سخن با جان بگفتند * بدل ز ابرو دو صد پيغام كردند جمال خويشتن را جلوه دادند * بيك جلوه دو عالم رام كردند دلى را تا بدست آرند هر دم * سر زلفين خود را دام كردند نهان با محرمى رازى بگفتند * جهانى را از آن اعلام كردند چو خود كردند راز خويشتن فاش * عراقى را چرا بدنام كردند * * ساقى ز شكر خنده شراب طرب‌انگيز * در ده كه بجان آمدم از توبه و پرهيز در بزم ز رخساره دو صد شمع برافروز * وز لعل شكربار مى و نقل فرو ريز هر ساعتى از غمزه فريبى دگر آغاز * هر دم ز كرشمه شر و شور دگر انگيز

--> ( 1 ) - از در : لايق