ذبيح الله صفا
578
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
از اشعار اوست : چو آفتاب رخت سايه بر جهان انداخت * جهان كلاه ز شادى بر آسمان انداخت سپاه عشق تو از گوشهيى كمين بگشود * هزار فتنه و آشوب در جهان انداخت حديث حسن تو هرجا كه در ميان آمد * ز ذوق هركه دلى داشت بر ميان انداخت قبول تو همه كس را بر آشيان جا كرد * مرا ز بهر چه آخر در آستان انداخت چو در سماع عراقى حديث دوست شنيد * بجاى خرقه به قَوّال جان روان « 1 » انداخت * * دو اسبه پيك نظر مىدوانم از چپ و راست * بجستجوى نگارى كه نور ديدهء ماست مرا كه جز رخ او در نظر نمىآيد * دو ديده از هوس روى او پر آب چراست چو غرق آب حياتم چه آب مىجويم * چو با منست نگارم چه مىدوم چپ و راست نگاه كردم و در خود همه ترا ديدم * نظر چنين نكند آنكه او به خود بيناست بنور طلعت تو يافتم و جود ترا * بآفتاب توان ديد كآفتاب كجاست ز روى روشن هر ذره شد مرا روشن * كه آفتاب رخت در همه جهان پيداست بقامت خوش خوبان نگاه مىكردم * لباس حسن تو ديدم بقدّ هريك راست شگفت نيست كه در بند زلف تست دلم * كه هر كجا كه دلى هست اندر آن سوداست بغمزه گر نربودى دل همه عالم * ز عشق تو دل جمله جهان چرا شيداست وگر جمال تو با عاشقان كرشمه نكرد * ز بهر چه شر و آشوب از جهان برخاست ور از جهان سخن سرّ تو برون افتاد * سزد كه راز نگهداشتن نه كار صداست نديد چشم عراقى ترا چنان كه تويى * از آنكه در نظرش جمله كائنات هباست * * ناگه از ميكده فغان برخاست * ناله از جان عاشقان برخاست شر و شورى فتاد در عالم * هاى و هويى ازين و آن برخاست
--> ( 1 ) - روان : تند و سريع .