ذبيح الله صفا

543

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

خيال روى تو در چشم من چنان بنشست * كه آفتاب و مهم در نظر نمىآيد برين سرشكِ چو سيم و رخ چو زر رحم آر * اگرچه در نظرت سيم و زر نمىآيد ز آه من بسحر سنگ خاره نرم شود * چه گويمت كه به گوشت مگر نمىآيد هزار تير ز شست دعا رها كردم * و ز آن هزار يكى كارگر نمىآيد ز عاشقان جهان كس چو ابن همگر نيست * وليك هيچ به چشم تو درنمىآيد * * تا بر گلت ز سبزه نگهبان نشسته است * صدگونه داغ بر دل حيران نشسته است گويى كه طوطيى است كه جوياى شكّرست * يا خيل مور گرد گلستان نشسته است جانها فداى آن خط سبزت كه چون خضر * خوش بر كنار چشمهء حيوان نشسته است هندوى آن خط و رخ خوبم كه گوئيا * گردى ز مشك بر گل خندان نشسته است بيدادگر مباش كه بر تخت سلطنت * داراى عهد و خسرو گيهان نشسته است * * گر لعل تو از تنگ شكربار نگيرد * دل را غم آن لعل شكربار نگيرد از ديدن تو زاهد صد ساله شگفت است * گر خرقه نيندازد و زنّار نگيرد من دل بهواى لب و دندان تو دادم * مانا كه بدين جرمم دادار نگيرد برق نفس گرم من آفاق گرفتست * وندر دل تو شوخ ستمكار نگيرد آهم عجب ار در دل خارا ننشيند * سوزم عجب ار در در و ديوار نگيرد آهم همه دوديست كه بر كس ننشيند * اشكم همه آبيست كه بر كار نگيرد زين پس نكنم گريه نهان و نكشم آه * تا آينهء روى تو زنگار نگيرد * خرم به تو داشتم دل پر غم را * هجر تو حزين كرد دل خرّم را من تلخى عالم به تو خوش مىكردم * با تلخى هجرت چه كنم عالم را *