ذبيح الله صفا
528
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
ابو بكر ملتجى شد و شفاعت او را درخواست « 1 » و بعيد نيست كه از همين راه بعد از حدود شش ماه بند و زندان رهايى يافته باشد . بهرحال مجد همگر مدّاحى خود را در دستگاه سلغريان فارس قاعدة با ستايش ابو بكر بن سعد آغاز كرده بود زيرا پيش از آغاز سلطنت او هنوز عدد سالش از شانزده تجاوز نكرده بود و بعيد به نظر مىآيد كه توانسته باشد در حداثت سن بدربار شاهان راه جويد و حتى ورود او در خدمت ابو بكر بن سعد هم بايد مدتى بعد از آغاز سلطنت وى صورت گرفته باشد . همچنانكه گفتيم در مدت ستايش ابو بكر پسرش سعد هم مورد مدح مجد الدين بوده و بعد از زوال عمر آن پدر و پسر در سال 658 پسر خردسال سعد يعنى محمد كه حكومتش بيش از دو سال نپائيد ممدوح شاعر بوده است . بعد از محمد چيزى نگذشت كه در سال 663 حكومت سلغريان فارس برافتاد و اين امر مايهء تأسف بسيار مجد الدين و اظهار آن در اشعارش گرديد « 2 » و اگرچه يكى از نوئينان مغولى بديدار او رفت 3 ليكن مجد
--> ( 1 ) - : از عدل شاه و رحمت صاحب نه درخورست * در كنج انزوا من مظلوم منزوى يا رب من از براى چه محبوس ماندهام * شاهى چنين رحيم و شفيعى چنين قوى . . . ( 2 ) - : كجاست مملكت سلغرى كه غيرت برد * بر او ممالك ساسان و دولت سامان از صفحهء پيش چنان ز بيخ درآمد درخت آن دولت * كه در خيال نيايد بخواب سايهء آن نماند از آن همه كردار نيك بوى و اثر * نماند از آن همه آثار خوب نام و نشان نه قلعه ماند و نه گنج و نه اصل ماند و نه نسل * نه تخت ماند و نه تاج و نه بار ماند و نه خوان خروش كوس نمىخيزد از در دهليز * فغان ناى نمىآيد از سر ميدان هزار چشم بيايد مرا كه خون گريد * بر آن شهان نكو سيرت نكو سامان