ذبيح الله صفا

527

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

اعزاز و اكرام و محبّت بوده و حتّى از ظاهر كلام او مشهودست كه رتبه‌يى معادل وزارت داشته و « وزير نشان » و مشاور و راىزن شاهان بوده است « 1 » و با اين حال مدتى قريب ششماه را ، بعلّتى كه معلوم نيست ، در عهد اتابك ابو بكر در حبس گذرانده و در چند قصيدهء خود بدين امر اشاره كرده است و مسلّم است كه اين واقعه در سى سالگى او يا اندكى بعد از آن يعنى در حدود سال 637 - 638 و بفرمان اتابك ابو بكر بن سعد بن زنگى بر اثر تهمت حاسدان اتفاق افتاد « 2 » و عاقبت مجد بوزير ابو بكر بن سعد يعنى خواجه فخر الدين

--> ( 1 ) - مطالب سطرهاى اخير مأخوذست ازين ابيات : مگير از آنكه ز من بود كشورى بنوا * مگير از آنكه به من يافت ملكتى بنيان مگير از آنكه مهان را بدم بساطنشين * مگير از آنكه شهان را بدم وزير نشان ز جنبش قدمم بود رتبت درگاه * ز گردش قلمم بود زينت ديوان * پند من چاكر شنيدندى شهان دادگر * لاجرمشان جاه خانى بود و ملك سنجرى روى من داعى مبارك داشتندى خسروان * بوسه دادندى بر او از روى چاكرپرورى * با برگ و چارپاى چنين هركه بيندم * گويد وزير نيست كه مولى است يا بلوچ ( 2 ) - دلم ديوانه گشت از تاب زنجير * تنم بگداخت زين زندان دلگير مرا در حبس عيشى دست دادست * ز يار و جام و رود و نغمهء زير حريفم گريه آمد جام مى اشك * سرودم ناله رود آواز زنجير * شش ماه شد كه مىنشناسم ز روز شب * ترسم كه اخترم بسر آيد درين و بال عمرم ز سى گذشت و نگشتم ز عمر شاد * جان از فراق رفت و نديدم رخ وصال فصل ربيع عمر چو سى سال بود رفت * ز آن يافتم چه سود و گر هست شصت سال و در قصيده‌يى كه در مدح ابو بكر بن سعد زنگى است به دو چنين خطاب كرده است : از صفحهء پيش پايى كه بر بساط تو هر روز چند بار * فرق سپهر برشده را در قدم گرفت شايد كه بىگناه ز گفتار حاسدان * رنج تبر كشيد و ز آهن ورم گرفت پشتى كه روى صدر ترا كرده بد ركوع * اكنون ز بار بند گران تاب و خم گرفت وز آب چشم من كه بدامن فرو دويد * زنگار خورد آهن و زنجير نم گرفت مأخوذ عدل باد و گرفتار قهر تو * آن كو بقول زور مرا متهم گرفت