ذبيح الله صفا
523
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
طرّه شبرنگ آن خورشيد روى مه جبين * در فضاى نيمروز آورده مشك از ملك چين جان مشتاقان اگر خواهد مقامى دلپذير * جز سواد زلف او جايى نباشد دلنشين خواندمش آيينهء جان و مرا ننمود روى * اين روا كى داشتى گر دل نكردى آهنين نكهت گيسوى عنبر بيز مشك افشان اوست * شمهيى از خاك پاى شهريار راستين خسرو اسلام يوسف شاه جمشيد زمان * آنكه پيش آستانش آسمان بوسد زمين رايتش را شهريار اختران در اهتمام * خاتمش را گنبد فيروزهگون زير نگين * * چو در قلب شتا خم شد كمان رستم بهمن * شمر شد آهنين خفتان و آمد آب رويينتن دهد زينت كنون لاله بلؤلؤ دوحه را ساعد * كند زيور كنون شبنم ز گوهر شاخ را گردن جهان از چادر سيماب بافد دشت را مفرش * هوا از خردهء كافور سازد كوه را خرمن اگر در دست اين بودى ز بيم صولت سرما * وگر مقدور آن گشتى ز سهم سطوت بهمن نعايموار ماهى را ز اخگر آمدى طعمه * سمندروار مرغابى ز آتش ساختى مسكن نباشد ممتنع در آرزوى صحبت آتش * كه سوزد طلق چون گوگرد و سازد آب با روغن عجب نبود درين هنگام كآب گونهء نارى * ببندد در مسام لعل چون خون دل رويَن نيفتد بر سر حرّاقه الّا خردههاى يخ * اگر در تاب خورشيد آزمايى سنگ با آهن گر آرد بر عدم يك روز ناگه تاختن صرصر * ز خوفش اهل جنّت را بدوزخ در شود مأمن ز تاب صاعقه بر كوهْ سنگ صُلب را بينى * چنان كز هيبت محذوم باشد خاطر دشمن 15 - مجد همگر « 1 » خواجه مجد الدّين بن احمد همگر معروف به « ابن همگر » و « مجد همگر » از
--> ( 1 ) - دربارهء او از مآخذ متعدد مىتوان استفاده كرد و از آن جمله مراجعه كنيد به : -