ذبيح الله صفا

522

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

سايه‌بان از سبزه دارد لالهء سيراب او * لالهء سيراب او از سبزه دارد سايه‌بان رايگان هستم غلامش گر ز من آزاد شد * گر ز من آزاد شد هستم غلامش رايگان پرنيان آمد رخ او تا مرا شد اشك لعل * تا مرا شد اشك لعل آمد رخ او پرنيان سرگران بر من چه دارد گر سبك شد كيسه‌ام * گر سبك شد كيسه‌ام بر من چه دارد سرگران زعفران شد چهرهء من بىرخ گل رنگ او * بىرخ گلرنگ او شد چهرهء من زعفران شادمان باشم هميشه ز آنكه شد غم‌خوارم او * ز آنكه شد غمخوارم او باشم هميشه شادمان در ميان آيد كمرسان گرچه باشد زلف او * گرچه باشد زلف او آيد كمرسان در ميان ناتوان گشتم چو چشمش تا لب او شد شكر * تا لب او شد شكر گشتم چو چشمش ناتوان ناردان در ديدهء من زو دلم در ناردان * زو دلم در ناردان در ديدهء من ناردان كامران شد بر دل من همچو صاحب بر جهان * همچو صاحب بر جهان شد بر دل من كامران * * رخسار تو خبر ز گلستان جان دهد * قدّت نشان ز قامت سرو روان دهد جزعت گَهِ كرشمه توان را نَوان كند * لعلت بگاه خنده روان را روان دهد جان يابد ار ببزم وصال تو دل دمى * چون جام باده پيش دهان تو جان دهد بىمنّت لب تو كه جان را حيات ازوست * انديشه كى ز چشمهء حيوان نشان دهد بىپشتى رخ تو شبيخون غم كجا * از محنت فراق تو دل را امان دهد فكر دقيق اگرچه كه باريك‌بين بود * ناممكن است گر خبرى ز آن ميان دهد عقل خبير اگرچه كه او خرده‌دان بود * بس نادِرَست اگر خبرى ز آن دهان دهد ز آندم كه در غمِ لبِ گوهرفشان تو * چشمم ز اشك خجلت دريا و كان دهد هستم چنان كه پيش وصال تو نيستى * بيشك پيام هستى من ز آن جهان دهد دارم سرى كه بر قدمت سر كنم فدا * گر بر مراد خويش زمانم زمان دهد * *