ذبيح الله صفا

485

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

* * چون‌كه بد كردى بترس ، ايمن مباش * ز آنكه تخم است و بروياند خداش رازها را مىكند حق آشكار * چون بخواهد رُست تخم بد مكار بر بديهاى بدان رحمت كنيد * و ز منى و خويش‌بينى كم كنيد تا مبادا غيرت آيد در كمين * سرنگون افتيد در قعر زمين ( از مثنوى ) كى باشد و كى باشد و كى باشد و كى * مى باشد و مى باشد و مى باشد و مى من باشم و من باشم و من باشم و من * وى باشد و وى باشد و وى باشد و وى * گريم ز غم تو زار و گويى زرقست * چون زرق بود كه ديده در خون غرقست تو پندارى تمام دلها دل تست * نىنى صنما ميان دلها فرقست * گر با تو بُوَم نخسبم از ياريها * ور بىتو بُوَم نخسبم از زاريها سبحان اللّه هر دو شب بيدارم * تو فرق نگر ميان بيداريها * تا رهبر تو طبع بدآموز بود * بخت تو مپندار كه پيروز بود تو خفته بصبح و شب عمرت كوتاه * ترسم كه چو بيدار شوى روز بود * اين مستى من ز بادهء حمرا نيست * اين باده بجز در قدحِ سودا نيست تو آمده‌اى كه بادهء من ريزى * من آن هستم كه باده‌ام پيدا نيست * اوّل بهزار لطف بنواخت مرا * آخر بهزار غصّه بگداخت مرا چون مُهرهء مِهرِ خويش مىباخت مرا * چون من همه او شدم برانداخت مرا