ذبيح الله صفا
484
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
عُروة الوُثقى است اين تركِ هوى * بركشد اين شاخ جان را بر سما * * اى بسا ظلما كه بينى در كسان * خوى تو باشد در ايشان اى فلان اندر ايشان تافته هستىّ تو * از نفاق و ظلم و بد مستىّ تو آن توى و آن زخم برخود مىزنى * بر خود آن ساعت تو لعنت مىكنى در خود آن بد را نمىبينى عيان * ورنه دشمن بودهاى خود را بجان مؤمنان آيينهء همديگرند * اين خبر مى از پيمبر آورند « 1 » * * مىرهند ارواح هر شب زين قفس * فارغان ، نى حاكم و محكوم كس رفته در صحراى بيچون جانفشان * روحشان آسوده و ابدانشان جان همه روز از لگدكوب خيال * وز زيان و سود و از خوف زوال نه صفايى ماندش نى لطف و فرّ * نى بسوى آسمان راه سفر جان ايشان بسته اندر آب و گل * چون رهند از آب و گلها شاد دل در هواى مهر او رخشان شوند * همچو قرص بدر بىنقصان شوند روح صافى بستهء ابدان شده * آب صافى در گِلى پنهان شده مرغ كاو اندر قفس زندانيست * گر نجويد رَستن از نادانيست روحهايى كاز قفسها رستهاند * انبياشان رهبر شايستهاند * * گفت موسى را يكى هشيار سر * چيست در گيتى ز جمله صعبتر گفت اى جان صعبتر خشم خدا * كه از آن دوزخ همى لرزد چو ما گفت از خشم خدا چِبْوَد امان * گفت ترك خشم خود اندر جهان من نديدم در جهان جستوجو * هيچ اهليّت به از خُلق نكو
--> ( 1 ) - اشاره است به اين حديث از پيامبر : المؤمن مرآة المؤمن