ذبيح الله صفا
481
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
از جمادى مردم و نامى شدم * از نما مردم به حيوان سر زدم مردم از حيوانى و آدم شدم * پس چه ترسم كى ز مردن كم شدم حملهء ديگر بميرم از بشر * تا برآرم از ملايك بال و پر از ملك هم بايدم جَستن ز نو * كلُّ شىءٍ هالك الّا وجهه بار ديگر از ملك پرّان شوم * آنچه اندر وهم نايد آن شوم پس عدم گردم عدم چون ارغنون * گويدم انّا اليه راجعون آب كوزه چون در آب جو شود * محو گردد در وى و چون او شود * * هيچ عاشق خود نباشد وصل جو * كه نه معشوقش بود جوياى او چون درين دل برق مهر دوست جست * اندر آن دل دوستى مىدان كه هست تشنه مىنالد كه كو آب گوار * آب هم نالد كه كو آن آبخوار جذب آبست اين عطش در جان ما * ما از آنِ او و او هم ز آن ما * * صد هزاران دام و دانه است اى خدا * ما چو مرغان ضعيف بىنوا گر هزاران دام باشد هر قدم * چون تو با مايى نباشد هيچ غم ما چو ناييم و نوا در ما ز تست * ما چو كوهيم و صَدا در ما ز تست ما همه شيران ولى شير عَلَم * حملهمان از باد باشد دم بدم حملهمان از باد و ناپيداست باد * جان فداى آنكه ناپيداست باد گر بپرّانيم تير آن نى ز ماست * ما كمان و تيراندازش خداست گر بجهل آييم آن زندان اوست * ور بعلم آييم آن ايوان اوست گر بگرييم ابر پر رزق وييم * ور بخنديم آنزمان برق وييم ما كهايم اندر زمان پيچ پيچ * چون الف كاو خود ندارد هيچ هيچ * *