ذبيح الله صفا

477

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

ميا به پيش ز دورش ببين كه مىترسم * ز شعله‌ها كه بسوزى ز سوز اسرارش وگر بگيردت آتش بسوى چشم من آ * كه سيَل سيَل روانست اشك دُر بارش حديث موسى و سنگ و عصا و چشمهء آب * ز اشك بنده ببينى بوقت رفتارش برآر بانگ و بگو هر كجا كه بيماريست * صلاى صحّت و دولت ز چشم بيمارش بر آ بكوه و بگو هر كجا كه خفته دليست * صلاى دانش و بينش ز بخت بيدارش كه نورِ مَن شَرَح اللّه صَدرَهُ « 1 » شمعى است * كه در دو كَون نگنجد فروغ انوارش * * فريفت يار شكر بار من مرا بطريق * كه شعر تازه بگو و بگير جام عقيق غلام ساقى خويشم شكار عشوهء او * كه سُكر لذّت عيش است و باده نِعْمَ رَفيق بشب مثال چراغند و روز چون خورشيد * ز عاشقى و ز مستى زهى گزيده فريق شما و هرچه مراد شماست از بد و نيك * من و منازل ساقى و جامهاى رحيق بيار بادهء لعلى كه در معادن روح * درافگند شررش صد هزار جوش و حريق روا بود چو تو خورشيد و در زمين سايه ؟ * روا بود چو تو ساقىّ و در زمانه مُفيق ؟ كمال عشق درآميزشست ، پيش آييد * باختلاط مخلّد چو روغن و چو سَويق « 2 » چو اختلاط كند خاك با حقايق پاك * كند سجود مخلّد بشكر آن توفيق * * حلقهء دل زدم شبى در هوس سلامِ دل * بانگ رسيد كيست آن ؟ گفتم من ، غلامِ دل شعلهء نور آن قمر مىزد از شكافِ در * بر دل و چشم ره‌گذر از پى ننگ و نامِ دل موج ز نور روى دل پُر شده بود كوى دل * كوزهء آفتاب و مه گشته كمينه جام دل عقل كُل ار سرى كند با دل چاكرى كند * گردن عقل و صد چو او بسته بيند دام دل رفته بچرخ و لوله ، كَون گرفته مشغله * خلق گُسسته سلسله از طرفِ پيام دل

--> ( 1 ) - من شرح اللّه صدره للاسلام فهو على نور من ربه . قرآن كريم سورهء 39 آيهء 22 . ( 2 ) - سويق : آرد گندم و جو و نخود بريان كرده ، قاووت ، پست