ذبيح الله صفا

478

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

نور گرفته از برش كرسى و عرش اكبرش * روح نشسته بر درش مىنگرد به بام دل نيست قلندر از بشر نَك به تو گفت مختصر * جمله نظر بود نظر در خمشى كلام دل جملهء كَون مست دل‌گشته زبون بدست دل * مرحله‌هاى نه فلك هست يقين دو گام دل « 1 » * * دو چشم اگر بگشادى بآفتاب وصال * برآ بچرخ حقايق دگر مگو ز خيال ستاره‌ها بنگر از وراى ظلمت و نور * چو ذرّه رقص‌كنان در شعاع نور جلال اگرچه ذرّه در آن آفتاب در نرسد * ولى ز تاب شعاعش شوند نور خصال هر آن دلى كه به خدمت خميد چون ابرو * گشاد از نظرش صد هزار چشم كمال دهان ببند ز حال دلم كه با لب دوست * خداى داند كو را چه واقعه‌ست و چه حال مكن اشارت سوى دلم كه دل آن نيست * مَپر بسوى هُمايانِ شه بدان پر و بال جراحت همه را از نمك بود فرياد * مرا فراقِ نمكهاش شد و بال و بال چو ملك گشت وصالت ز شمس تبريزى * نماند حليهء حال و نه التفاتِ مقال * * بگرد دل همى گردى چه خواهى كرد مىدانم * چه خواهى كرد ؟ دل را خون و رخ را زرد مىدانم يكى بازى برآوردى كه رخت دل همه بردى * چه خواهى بعد ازين بازى دگر آورد ، مىدانم بيك غمزه جگر خستى پس آتش اندر و بستى * بخواهى پخت مىبينم بخواهى خورد مىدانم بحقّ اشك گرم من بحقّ آه سرد من * كه گرمم پرس چون بينى كه گرم از سرد مىدانم مرا دل سوزد و سينه ترا دامن ، ولى فرقست * كه سوز از سوز و دود از دود و درد از درد مىدانم بدل گويم كه چون مردان صبورى كن ، دلم گويد * نه مردم نىزن ار از غم ز زن تا مرد مىدانم دلا چون گرد برخيزى زهر بادى ؟ نمىگفتى * كه از مردى برآوردن ز دريا گرد مىدانم جوابم داد دل كآن مه چو جفت و طاق مىبازد * چو ترسا جفت مىگويم كه جفت از فرد مىدانم

--> ( 1 ) - دو گام دل مأخوذست از « خطوتان و قد وصل » . از يادداشتهاى مرحوم بديع الزمان فروزانفر رحمة اللّه عليه .