ذبيح الله صفا
443
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
يكى انجمن ديگر از پاك نور * پرستار ايشان در آن خلد حور بيامد فرشته بسى در زمان * بديدار او يك بيك شادمان بپرسيد هريك زراتشت را * نمايان به يكديگر انگشت را همى رفت تا پيش يزدان پاك * بدل شادمان و بتن ترسناك و ز آن پس كه راه نيايش گرفت * سخنها ز دادار پرسش گرفت از اول بپرسيد كاندر زمين * كدامست از بندگان بهترين چنين داد پاسخ به دو يك خداى * كه جاويد بودست و باشد بجاى كه بهتر كسى باشد اندر جهان * كه او راستى را ندارد نهان دگر آنكه با راستى راد گشت * دل هركس از راديش شاد گشت بتن جز ره راستى نسپرد * دو چشمش سوى كاستى ننگرد سيم آنكه باشد دلش مهربان * ابر چيزهايى كه اندر جهان « 1 » ابر آتش و آب و بر جانور * چه از گوسفندان و از گاو و خر كه از مهرشان بهره يابد روان * ز دوزخ شود رسته تا جاودان دگر آنچه باشد ترا سودمند * چو رنجانى او را نيايد پسند دگر هركه اندر سراى سپنج * ازو هست بر بندگان ظلم و رنج بدوزخ بود جاودان جاى او * كزين راه بيرون بود راى او بپرسيد زرتشت بار دگر * ز يزدان دارندهء دادگر ز امشاسفندان كه بگزيدهتر ؟ * بنزديك ايزد پسنديدهتر هم از تيره آهرمن بد كنش * كه هرگز بنيكى نيارد منش ز نيك و بد كارهاى جهان * كه در عاقبت چون بود حكم آن دگر رازهايى كه اندر نهفت * همى داشت ، در پيش يزدان بگفت
--> ( 1 ) - بيت ناساز و ابتر است . گويا مصراع دوم به صورتى ازين قبيل بود ، چنان كه از فحواى ابيات بعد برمىآيد : ابر هرچه نيكوست اندر جهان