ذبيح الله صفا

421

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

بهار روى تو كز برگ گل بيازارد * كجا جمال ترا رخصت نقاب دهد جهان ، چو حادثه‌يى پاى در ركاب آرد ، * عنان فتنه بدان چشم نيمخواب دهد صفاى لعل لبت حالتى مرا دادست * چنان كه مردم سرمست را شراب دهد دلم به روى تو آن چشم داشت كآرامى * ز وصل خويش بدين سينهء خراب دهد چو روز عمر فراشب رسد چه سود كند * بطبع تشنه غرورى كه از سراب دهد بيا شبى بكنارم درآى تا دل من * بنفشه‌زار خطت را ز ديده آب دهد چو چنگ ناله از آن مىكنم ز دست غمت * كه گوشمال دلم چند چون رباب دهد خطاست عشق تو ، آرى ، مگر مديح وزير * مرا نشان بسوى خطّهء صواب دهد * * بر بناگوش تو آن خطّ خوش اى رشك پرى * هست چون آينه كآن زنگ برآرد زترى بر نمكدان لبت ترّهء خط تا ديدم * اين دل شيفته بريان شد از آن ما حَضَرى چشم بد دور كه بس خوب شدى تا زده‌اى * رقم از غاليه بر گوشهء گلبرگ طرى چه مُحالست كه ماند بخراميدن تو * جنبش سرو سهى يا روش كبك درى نرگس يَكدِش « 1 » اگرچه دم تركى مىزد * هندوى چشم تو شد با همه زرّين كمرى چاك زد دست سحر صدرهء كاهى تا كرد * پَروَزِ « 2 » خطّ ترا اطلس گل آسترى از لب لعل تو آموخت جهان عشوه دهى * وَز سر زلف تو اندوخت صبا شيوه‌گرى با تو رنگ گل و بازار شكر درنگرفت * وه كه چه شاهد و يا رب كه چه شيرين پسرى با جمال تو ظفر بر رخ خوب تو نيافت * مردم ديده كه مىزد دَمِ صاحب نظرى نرگس تر ز سر خشك دماغى يك چند * هوس چشم تو مىپخت هم از بىبصرى بر سرت سايهء خورشيد وشى افتادست * كه چو برگ گل تر هر نفسى تازه‌ترى مُحيىِ رسم كرم مهدى اوّل كه نهاد * از پس دَوْرِ ستم قاعدهء دادگرى

--> ( 1 ) - يكدش بفتح اول و كسر ثالث آنچه ممتزج از دو چيز و دو اصل باشد ( 2 ) - پروز : سجاف و عطف جامه