ذبيح الله صفا
422
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
« 1 » در چمن چهرهگشايّىِ نسيم سحرى * پردهگويى كه برانداخت ز رخسار پرى يوسف گل بچمن روى نهادست كه باد * بوى پيراهنش آورد به صاحب خبرى ز اعتدالى كه فلك داد به ترتيب بهار * مىزند نفس نباتى نَفَس جانورى قوّت ناميه در نفس نباتى آورد * همچو عيسى بجهان قاعدهء بىپدرى حالت سرو چنانست كه ذوقى دارد * نفس بلبل و آن دبدبهء كاسگرى « 2 » صدرهء فُستقى غنچه بيفزود صبا * چون بينداخت چمن قُرطهء شَعر شكرى در دماغ از پى آن وضع طبيعت يابد * كه بود خواب و سَهَر لازم خشكى و ترى ليك از مايهء صفرا و رطوبت پيداست * در سر نرگس مخمور نشان سَهَرى بنوا فاخته هر شب ز خدا مىخواهد * دولت خسرو عالم بدعاى سحرى حاتم عهد شهاب دول و دين كه بر اوست * سكّهء مردمى و خطبهء نيكو سيَرى * * نهاد نرگس تو در كمان ابرو تير * فگند زلف تو در گردن صبا زنجير نخواست برد چمن را رخ تو آب و ليك * گل جمال ترا شد بنفشه دامنگير خيال قدّ تو در آبگير ديدهء من * بجاى هر مژه سروى همى كند تصوير اگرچه از اثر خط بگرد رخسارت * ز رنگ زلف تو شد عارض تو نقشپذير هنوز هندوى زلفت نمىشود ساكن * هنوز غمزهء مستت نمىكند تقصير ز عشق آن لبِ چون شكّر و بَرِ چون سيم * تنم هر آينه بگداخت چون شكر در شير تنم ز تاب جمال تو گر بسوخت چه شد * ز ساكنان خمِ زلف خود دلى كمگير درون پرده چه باشى بموسم گل زرد * كه بازيافت جوانى و زيب عالم پير چو مىدمد نفس باد در چمن ، با گل * همه حكايت حسن تو مىكند تقرير بيا كه تا خَطِ سبز تو دست درهم داد * ز دست مىبرود در چمن گل از تشوير ز آرزوى گريبان و دامن قصبت * شكوفه مىبدرد بر درخت جيب حرير
--> ( 1 ) - مطلع ثانى قصيده است ( 2 ) - كاسگر ، كاسهگر : نام آهنگى است