ذبيح الله صفا

420

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

گرم بدامن تو نيست دسترس چه عجب * كه نادِرست كه كس را رسد بجانان دست بسان زلف تو در پا فتاده‌ايم و هنوز * نمىدهد سر آن طُرّهء پريشان دست چو چشم مست تو بيمارم و نمىرَسَدَم * جز آنكه دَرد تو بينم ، به هيچ درمان دست نگارِ دست تو تا ديده‌ام بسان نگار * ز دست مىبردم گرچه نيستم ز آن دست خط سياه تو ز آن پس كه دست درهم داد * نداد كار مرا هيچگونه سامان دست از آن گروه كه در دامن تو دست زدند * كُلالهء تو ببرد از ميان ايشان دست هزار سر چو سر زلف تو بباد دهد * وليك خطّ تو يابد بدان زنخدان دست جمال روى ترا زلف تست دامن‌گير * و گرنه مىببرى ز آفتاب تابان دست ز رشك قدّ تو باشد كه هر زمانى سرو * ميان باغ برآيد به صد هزاران دست مهندسان نظر را بسالها ندهد * خيال صورت سروى چو تو خرامان دست در آرزوى كنار تو خفته‌ام شبها * در آن خيال كه يك شب دهى به همان دست رسيد روز جوانى فراشب و نزديم * شبى بدامن وصل تو در شبستان دست چو دست سوخته مىدارمت ، روا دارى * كز آرزوى لبت مىگزم بدندان دست مرا بدامن وصلت چو نيست دسترسى * كشيده‌ام ز تو در آستين هجران دست زِهاب ديده كجا بازدارم از دامن * چگونه باز نهد كس به روى طوفان دست ز خون خود اثرى بر كف تو مىبينم * مكن ، بهرزه ميالا به خون ياران دست ز خون ديدهء تو بوى جان همىآيد * چو رنگ واقعه ديدم بشستم از جان دست مرا به خون نبود با تو ضَنّتى ليكن * كراىِ آن نكند خون من ، مرنجان دست ز تنگ‌خويى و شوخى كه مىكنى زده‌ايم * ز دست جور تو در سرور قهستان دست بديل حاتم طائى جمال دولت و دين * كه هست در كرم او را هزار چندان دست * * صبا چو سنبل تر گرد لاله تاب دهد * بهر طرف كه رسد بوى مشك ناب دهد ز رخ كلاله برانداز اگر نمىخواهى * كه پيش روى تو شمع سپهر تاب دهد