ذبيح الله صفا
413
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
بر سر نهاده جان عيان خرقه نهاده در ميان * و استاده همچون صوفيان يا چون شمن پيش وثن آميخته تيغ آتشين بگشاده بر ظلمت كمين * چون در شبيخون روز كين تيغ شه لشكرشكن بهار : بر صحن صحرا گوهرست از قعر دريا ريخته * در طشت دشتست از هوا لؤلؤى لالا ريخته بر تختهء مينا نگر گل ريخته باد سحر * گويى كه ياقوتست و زر بر تخت مينا ريخته گل يوسف و مصرش چمن بادش دريده پيرهن * ابر از هوا چون چشم من اشك زليخا ريخته لاله ز مهر افروخته آيات عشق آموخته * دل را به آتش سوخته در سينه سودا ريخته نرگس متوج چون شهان دارد زر و سيم جهان * صد گنج قارون از نهان پيدا بصحرا ريخته غنچه چو طوطى در چمن لعلش لب و ميناش تن * بلبل چو طاوس از بدن در پاى پرها ريخته بر سبزه گلبرگ طرى چون شاخ برگ آذرى * نىنى چو نقش آزرى بر روى ديبا ريخته با آسمان گون ياسمن منثور گشته نسترن * گويى شد از هشتم چمن عقد ثريا ريخته صباغ مهر روح دم از نه خم چرخ بخم * رنگى خوش از نيل و بقم بر خار و خارا ريخته تا سرخ بيدست آخته از برگ نشتر ساخته * رگ ز امتلا پرداخته خونش بر اعضا ريخته ابرست باران اشكها بر بحر برده رشكها * و ز اشك ديده مشكها چون مشك سقا ريخته بر سرو قمرى چون خطيب آوازها داده عجيب * و ز باد ناى عندليب آب نكيسا ريخته شاخ شكوفه از هوا گشته يد بيضا نما * چون دست خسرو در عطا سيمست در پا ريخته * * آينه : منور چيست مه رويى گل رخسار را گلشن * چو شب يكروى او تاريك و چون روزآند گر روشن همى خندند خوبانش بروز بزم بر چهره * همى بندند مردانش بعزم رزم بر جوشن گه تصوير ( ؟ ) فارس را بود در ظهر او مأوى * گه تعليم طوطى را بود در بطن او مسكن در او غلمان روز افزون چو تركانند اندر چين * در او خوبان رخ گلگون چو حورانند در گلشن اگر بوسش زنى بر رخ شود چينى رخش گلگون * و گر آهش زنى در رخ شود حورش چو اهريمن شود گر دم زنى رويش بيك دم چون چراغ از دم * شود گر بنگرى سويش چو چشم از مردم آبستن چو سيم سوخته پشتش بسيم خام اندوده * چو پشت و روى تركان كمر زرين سيمين تن نمايد رستهء دندان درو چون خوشهء پروين * بتابد طلعت خوبان درو همچون مه از خرمن